تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
شريفه بود و او در حرم شريف غروى معروف بود . اين مرد دچار فلج مىشود و مدتى بىحركت مىماند كه توان ايستادن را نداشته است و خانواده‌اش او را در صورت نياز ، بلند مىنمودند . مدتى طولانى بر اين حالت مىماند و سختى بسيارى بر خانواده‌اش وارد مىشود و نيازمند مردم مىشوند و رنج و سختى بر آنان شدت مىگيرد . هنگامى كه سال 720 هجرى بوده ، در شبى از شب‌ها پس از آنكه يك چهارم از شب گذشته بود ، خانواده‌اش را بيدار مىكند و به ناگاه خانه پر از نور مىشود كه چشمگير بوده ، مىگويند : « چه خبر است ؟ » مىگويد : امام عليه السلام نزدم آمد و به من فرمود : « اى حسين ! برخيز » . گفتم : « اى سرورم ! گمان مىكنى كه توان ايستادن دارم ؟ » پس دستم را گرفت و مرا از روى زمين بلند كرد ، بيمارىام بر طرف شد و من اكنون در كمال تندرستى هستم . همچنين به من فرمود : « اين دربان درِ من ، براى زيارت نمودن جدم عليه السلام است ، پس آن را هر شب ببند و قفل كن » . گفتم : « چشم و براى خداوند و از شما اى مولاى من ، اطاعت مىكنم » . مرد ايستاد و به سوى آستان شريف غروى راهى شد و امام عليه السلام را زيارت نمود و خداوند بزرگ مرتبه را براى آنچه از نعمت‌ها به دست آورده بود ، شكر و سپاس گفت . اين دربان هم اكنون نيز هنگام حاجات ضرورى برايش نذر مىشود و نذر كننده ، از او نااميد و شكست خورده برنمىگردد و اين از رحمت و بركت‌هاى امام قائم عليه السلام است . « 1 » 5 . ابوالوفاى شيرازى كه بسيار راستگو است ، مىگويد : ابوعلى الياس ، ولى و امير كرمان مرا دستگير كرد و به زندان انداخت ، مأموران او به من گفتند : « او در مورد تو قصد شوم و بدى دارد » . از آن نگران شدم و شروع كردم به مناجات و راز
هامش
( 1 ) . همان .
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 332 | الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني