گفت : شيخ قصّار در كوفه بود و معروف به پارسايى و زهد و در راه گردشگرى مشغول شده بود و زاهد در عبادت خداوند و مشغول به امور نيكو بود . روزى كه من در مجلس پدرم بودم و اين شيخ با پدرم سخن مىگفت ، نقل كرد : يك شب در مسجد جعفى بودم كه آن مسجدى قديمى در كوفه است ؛ نيمه شب شد و من مشغول به عبادت بودم كه به ناگاه سه نفر به سويم آمدند و داخل مسجد شدند او را فرياد زدم ، يكى از آنان نشست ، سپس زمين را با دست راست و چپش لمس كرد و آب از آن جارى شد و وضوى كاملى گرفت ، سپس به دو شخص ديگر اشاره نمود تا وضوى صحيحى بگيرند . آنها نيز وضو گرفتند ، سپس جلو آمد و نماز گزارد و آن دو به او اقتدا كردند ، پس من هم نماز را به امامت او و با آنان خواندم .
هنگامى كه سلام نماز را داد و نمازش تمام شد ، كارش مرا مبهوت كرد و جارى نمودن آب در نظرم بزرگ آمد ، پس از شخصى كه در سمت راستم بود ، در مورد آن مرد پرسيدم و به او گفتم : « او كيست ؟ » گفت : « او صاحب الامر عليه السلام فرزند حسن عليه السلام است » . به او نزديك شدم و دستانش را بوسيدم و گفتم : « اى فرزند رسول خدا ! درباره سيد عمر فرزند حمزه چه نظرى دارى ، آيا او برحق است ؟ » فرمود : « بر حق نيست و شايد كه هدايت شود ، مگر آنكه نميرد تا آنكه مرا ببيند » .
اين سخن را عجيب دانستم . مدّت زمان درازى گذشت و سيد عمر درگذشت و شنيده نشد كه او امام عليه السلام را ملاقات نموده باشد . وقتى نزد شيخ زاهد بن باديه رفتم ، داستانى كه بيان شد را براى او نقل كردم و به او همچون انكار كنندهاى گفتم :
« آيا بيان ننموده بودى كه اين سيد شريف نمىميرد تا صاحب امرى كه به آن اشاره كردم را ببيند ؟ » گفت : « از كجا مىدانى كه او را نديده است ؟ »
چندى بعد با شريف و سيد ابوالمناقب فرزند سيد شريف عمر ديدار كردم و در مورد اوضاع و احوال پدرش بررسى كردم كه گفت : « در انتهاى شبى نزد پدرم
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 329
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٣٢٩