تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
را از شهر خارج نمايد ، به محض خارج شدن آنان از شهر ، شخصى فرياد زد : « اى فلانى واى فلانى ! مولايتان شما را مىخواهد » . آن‌ها گفتند : « تو مولايمان هستى ؟ » گفت : « پناه بر خدا ، من غلام مولايتان هستم ، پس به سويش برويد » . با او به سوى امام زمان عليه السلام رفتند تا به خانه امام عسكرى عليه السلام داخل شدند و فرزندش ، مهدى قائم عليه السلام را ديدند كه بر تختى نشسته است و چهره‌اش همچون ماه مىماند و لباس‌هايى سبز به تن داشت ، به او سلام كردند و جواب سلام را شنيدند . سپس امام عليه السلام فرمود : « همه اموال فلان مقدار است كه از فلانى ، چقدر و از فلانى ، آن مقدار است » . تمام اموال را شرح داد و همگى را توصيف نمود ، سپس لباس‌ها و مركب‌ها و آنچه داشتيم را نيز توصيف كرد . به شكرانه اين جريان ، براى خداوند عزيز و بلندمرتبه به سجده افتاديم و زمين را بوسيديم . هر چه از امام عليه السلام سؤال مىكرديم ، جواب مىداد . پس تمام اموال را به او داديم و ايشان به ما دستور داد كه پس از آن به سامرّا اموالى نياوريم و ايشان مردى در بغداد را به ما معرفى كرد كه اموال نزد او برده شود و از سوى او نوشته‌ها و تأييدها صادر گردد . آن حضرت به محمّد بن جعفر قمى حميرى مقدارى حنوط و يك كفن داد و سپس به او فرمود : « خداوند ، پاداشت را بزرگ گرداند » . هنگامى كه محمّد بن جعفر حميرى به گردنه همدان رسيد ، وفات يافت ، خداوند او را بيامرزد و پس از آن ، اموال به بغداد براى نمايندگان مربوطه برده مىشد و از نزد آنان ، نامه‌ها و امضاها صادر مىگشت . شيخ صدوق در توضيح اين روايت مىگويد : « اين روايت دلالت بر آن دارد كه امامت را مىشناخته است كه چگونه است و جايگاهش كجاست و به اين سبب ، از آنچه همراه آن عدّه بود ، صرف نظر نمود و جعفر كذّاب را به سبب درخواست آنان ، تكذيب كرد . چون مىخواست با اين كار ، امامت مخفى بماند و مردم به سوى امام زمان عليه السلام هدايت نشوند و او را نشناسند . هنگامى كه امام عسكرى عليه السلام وفات يافت ،