تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
جعفر را گرفت و گفت : « اى عمو ! عقب بيا كه من به نماز بر پدرم شايسته‌تر از تو هستم » . جعفر ، عقب آمد و صورتش زرد شد . آن پسر جلو رفت و بر امام عليه السلام نماز خواند و ايشان را در جوار قبر امام هادى عليه السلام به خاك سپرد . سپس به من فرمود : « اى بصرى ! جواب‌هاى نامه و نوشته‌ها كه با توست ، بياور » . آن‌ها را به او دادم و در دل گفتم : « اين هم دو دليل روشن ، فقط خبر از هميان باقى مانده است » . نزد جعفر رفتم و او نفس نفس مىزد . حاجزوشا به او گفت : « اى سرورم ! اين پسر كيست كه حجت بر او قرار گيرد » . جعفر گفت : « به خدا قسم ! هرگز او را نديده‌ام و نمىشناسم » . نشسته بوديم كه چند نفر از قم آمدند و سراغ امام عسكرى عليه السلام را گرفتند ، پس هنگامى كه از وفاتش باخبر شدند ، گفتند : « به چه كسى تسليت بگوييم » . جعفر را به آن‌ها معرفى كردند . به او سلام كردند و تسليت گفتند و عرضه داشتند : « همراه ما نوشته‌ها و اموالى است ، پس به ما بگو نامه‌ها از چه كسانى و اموال چقدر هست ، تا آن‌ها را به تو تحويل دهيم » . جعفر برخاست و جامه‌هايش را تكان داد و گفت : « از من مىخواهيد كه علم غيب بگويم » . در اين هنگام خادم امام زمان عليه السلام بيرون آمد و گفت : « با شما ، نامه‌هاى فلانى و فلانى و كيسه‌اى است كه در آن هزار دينار كه ده دينار آن طلا است » . پس نامه‌ها و اموال را به او دادند و گفتند : « كسى كه تو را به اين كار دستور داده ، امام و جانشين امام عسكرى عليه السلام است » . جعفر نزد معتمد عباسى رفت و تمام اين جريانات را براى او تعريف كرد و معتمد نيز جعفر را براى اين كارش تكريم و احترام نمود . در اين هنگام صيقل ، همسر امام حسن عسكرى عليه السلام را دستگير كردند و از او سراغ پسر بچه را مىگرفتند ، ولى او آن را رد و تكذيب مىكرد و ادعا مىنمود كه اين كار ، توطئه و دامى براى اوست ، تا به اين وسيله كودك را پنهان كند . او را به ابوشوراب قاضى تحويل دادند . در همين حين بود كه خبر مرگ عبيداللَّه بن خاقان به آنان رسيد و صاحب الزنج در بصره قيام كرد و به همين علّت