بزرگ را ديديم كه دريايى از آب در آن بود و در انتهاى اتاق حصيرى بود ، دانستيم كه روى آب است و بر رويش مردى كه زيباترين مردم بود ، ايستاده و نماز مىگذارد . به ما و سلاحهاى ما توجهى نمىكرد . احمد بن عبداللَّه جلوتر رفت تا از اتاق بگذرد ، ولى در آب غرق شد و دست و پا مىزد تا آنكه دستم را به سويش دراز كردم و او را نجات دادم و از حال رفت . همراه دوم نيز آن كار را انجام داد و مانند او شد و درمانده شد . به صاحب خانه گفتم : « از خدا و از تو معذرت خواهى مىكنم . به خدا قسم ! نمىدانستم جريان چيست و به سوى چه كسى مىآيم و به درگاه خداوند توبه مىكنم » . به چيزهايى كه گفتم ، دقت و توجّهى نكرد و نسبت به آنچه اتفاق افتاده بود ، بىتفاوت بود ، پس از آن نگران شديم و نزد معتضد بازگشتيم و آنچه ديديم ، برايش نقل نموديم . به ما گفت : « آيا اين جريان را براى شخص ديگرى نيز گفتهايد ؟ » گفتيم : « نه » . گفت : « من حلال زاده نيستم ، اگر اين جريان را براى كسى بازگو كنيد و من شما را نكشم » . « 1 » 10 . از ابراهيم بن مهزيار اهوازى نقل شده كه گفت : براى ديدن صاحب الزمان به مكه و مدينه راهى شديم ، در حالى كه در طواف بودم ، مردى با چهرهاى سبزه گفت : « از كدام سرزمين هستى ؟ » گفتم : « از اهواز » . گفت : « ابراهيم بن مهزيار را مىشناسى ؟ » گفتم : « من هستم » . پس در آغوشم گرفت . به او گفتم : « آيا از صاحب الزمان خبرى دارى ؟ » گفت : « به دور از چشم همراهانت با من راهى طائف شو » . پس پياده به سوى طائف رفتيم و از تپه شنى به تپه ديگر تا به دشت رسيديم ، در اين هنگام خيمهاى را ديدم كه ريگها از آن تابان شده بودند و زمينها از آن مىدرخشيدند . با شتاب رفتيم تا به آن رسيديم و با گرفتن اجازه ، نزد صاحب
هامش
( 1 ) . ينابيع المودة ، ص 458 .