تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
الزمان عليه السلام داخل شديم . به من فرمود : « اى ابا اسحاق ! خوش آمدى » . گفتم : « پدر و مادرم به فدايت ! شهر به شهر به دنبالت بودم تا اينكه خداوند بر من منت نهاد و مرا به سويت راهنمايى نمود » . فرمود : « اى ابااسحاق ! » بايد اين جريان نزد تو پنهان و مخفى باشد » . ابراهيم گفت : مدّت زمانى را در آنجا ماندم و از او آشكار كنندگان راه‌هاى هدايت و روشن كنندگان احكام را فرا گرفتم و در نهايت به من اجازه بازگشت به اهواز داد و با دعاى نيكش به من عنايت فرمود كه ذخيره‌اى براى من و فرزندان و اقوامم نزد خداوند باشد و مالى كه همراهم بود كه بيشتر از پنجاه هزار درهم بود ، به او تقديم كردم و از او خواستم كه با قبولش بر من لطف نمايد ؛ پس لبخندى زد و فرمود : « از اينها براى بازگشتت كمك بگير و از نپذيرفتن ما غمگين نباش و خداوند آنچه را به تو بخشيده ، مبارك گرداند و اطرافيانت را باقى گذارد و بر تو نيكوترين پاداش نيكوكاران را بنويسد و خودت را به او بسپار ، امانتى كه آن را منت نهادن و لطفش از بين نمىبرد » . « 1 » 11 . ابا محمّد عيسى بن مهدى جوهرى گفت : در سال 268 به سوى حج راهى شدم و قصد مدينه كردم ، آنجايى كه در نزد ما مسلّم بود كه صاحب الزمان عليه السلام در آنجا ظهور خواهد كرد . هنگامى كه وارد مدينه شديم و در آن دوستانمان را ديدم و به ظهور و آشكار شدن او مرا بشارت دادند ، پس وقتى بر فراز و مشرف بر وادى و دره شدم چوب‌هاى باريكى ديدم ، پس داخل قصر شدم و ايستادم و مراقب امور و كارها بودم تا آنكه نماز مغرب و عشا را خواندم و در دعا ، راز و نياز و درخواست مىكردم كه به ناگاه خادمى همچون ماه را ديدم كه به من گفت : « اى عيسى بن مهدى جوهرى ! داخل بيا » . تكبير و تهليل گفتم و خداوند را بسيار شكر و سپاس نمودم .
هامش
( 1 ) . ينابيع المودة ، ص 466 .