حقايق مىفرمايد :
« يَابْنَ آدَمَ ! لَوْ أَكَلَ قَلْبَكَ طآئِرٌ لَمْ يُشْبِعْهُ وَبَصَرَكَ لَوْ وُضِعَ عَلَيْهِ خَرْتُ إِبْرَةً لَغَطّاهُ تُرِيدُ أَنْ تَعْرِفَ بِها مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ » ؛ « 1 »
پس از اين مقدّمه ، به كسانى كه سرّ غيبت را مىجويند و علّت و فلسفه استتار آن حضرت را مىطلبند ، مىگوييم : بپرسيد و كاوش و دقّت كنيد و تحقيق و تجسّس نماييد . ما به جستن و پرسيدن شما هيچ اعتراضى نداريم . سؤال كنيد و بجوييد ؛ زيرا اگر به علّت اصلى غيبت و واقع اين سرّ دسترسى پيدا نكنيد ، بسا كه به حواشى و حكمتهايى از آن آگاه شويد و بسا كه اين جستجو و كاوش شما را به يك سلسله دانستنىها رهبرى نمايد ؛ ولى اگر غرض شما از اين سؤال و جستجو ، اشكال و اعتراض باشد و مىخواهيد نرسيدن خود را به علّت غيبت و عجز درك خودتان از فهم آن را ، دليل نبودن آن بگيريد ، از راه راست و خردپسند دور افتادهايد و نمىتوانيد جايى را خراب و ايمان و عقيدهاى را متزلزل سازيد .
هرگز نيافتن ، دليل نبودن نمىشود . آيا مجهولات شما همين يك موضوع است ؟
آيا شما سرّ تمام پديدههاى عالم آفرينش را كشف كردهايد ؟
آيا در برابر تمام استفهامهايى كه بشر نسبت به اجزاى اين عالم و ظاهر و باطن آن دارد ، جواب پيدا كردهايد ؟
آيا چون سرّ آنها بر شما مجهول است ، آن را بىفايده مىدانيد ؟
و آيا ميزان وجود فايده و عدم آن همان فهم بنده و شما است ؟
يا آنكه نرسيدن خود را به اينگونه علل و حكمتهاى دليل بر ناتوانى فكر
هامش
( 1 ) . حقّ اليقين شبّر ، ج 1 ، ص 46 ، ترجمه اين حديث قبلًا گذشت .