دارد " فطرى است ؛ زيرا دليل آن با آن همراه است و آن اين است كه عالم حادث و پديده است و هر حادث و پديده ، آفريننده و پديدآورنده دارد ، پس عالم آفريننده دارد .
يا مىگوييم : " عالم ناظم غيبى و نامرئى دارد " فطرى است ؛ زيرا دليل آن از آن جدا نيست و آن مثل اين قياس و برهان است كه عالم نظم و حساب دارد و هر چيزى كه نظم و حساب داشته باشد ، نظم دهنده دارد ، يا هر نظم و حسابى ناظم دارد . پس عالم ناظم دارد ، يا پس نظم و حساب عالم نيز ناظم دارد .
بنابراين ، فطرى بودن دين به حسب اصطلاحات اهل معقول و منطق اين است كه : دلايل يك قضيهاى كه مورد تصديق قرار مىگيرد ، با خود او باشد . و اين اصطلاح نيز با معناى لغوى عرفان و معرفت كه به حقيقت اشيا تعلق نمىگيرد و به شناخت امورى مربوط است كه با تفكّر و انديشه در آثار آنها شناخته مىشوند ، منافات ندارد ؛ زيرا قضيه فطرى هرگاه با آثارى كه با موضوع آن قضيه فطرى ارتباط داشته باشد ، همراه باشد و آن آثار دليل آن باشد ، شناخت آن قضيه ، عرفان و معرفت خواهد بود .
و بالاخره سومين معنا براى فطرى بودن دين ، اين است كه : انسان خود به خود و ناخودآگاه و بدون اينكه قصد و نيت قبلى داشته باشد ، به سوى خدا متوجّه مىشود و در فرصتهايى دلش به سوى خدا كشيده شده و به ياد او مىافتد . حتى مكرر شنيده و ديده شده است افرادى كه در الحاد و زندقه بسيار متعصب و در عناد و لجاج با اهل توحيد سخت استوار بودند ، در طى جريانها و حوادثى كه در زندگى آنها روى داد ، ناخودآگاه به سوى خدا متوجّه شدند ، يا عمليات و كارهايى از آنها سر زد كه منشأ آن جز ايمان به عالم غيب و جهان ديگر ، چيز ديگرى نيست .
از جمله در هنگام ابتلا و گرفتارىها ، وقتى انسان اميدش از همه جا بريده
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 337
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٣٣٧