و اگر عوامل و موانعى بين او و فطرتش حجاب نشده باشد ، از اينگونه پيشنهادها استقبال مىكند .
همچنين چون نياز به خداپرستى در فطرت بشر است و انسان احساس مىكند كه فقير و محتاج است ، بايد به يك نقطهاى كه غناى مطلق و بىنيازى محض و قدرت نامحدود و علم غير متناهى باشد ، خود را متّصل و متّكى نمايد . او كسى را مىخواهد كه بتواند حوايج او را برآورد و او را در شدايد و سختىها يارى دهد و ياد او آرامبخش روح و روانش باشد .
بشر بالذات خود را گمراه مىبيند و هستى و تمام حيثيات خود را هر ساعت و هر دقيقه و ثانيه در معرض انواع خطرات مىبيند و مىخواهد به مركزى كه بر تمام كاينات حكمفرما و مسلط و محيط بوده و پناهگاه او از اين خطرات باشد ، اتّكا و اعتماد كند ؛ لذا وقتى دين را به مفهوم صحيحش ، كه برآورنده اين تمايلات فطرى است ، بهاو عرضه بنمايند ، بالفطره آن را قبول مىكند ؛ زيرا همان چيزى است كه او مىخواهد . اين معنا از فطرى بودن دين با اينكه مىگوييم : معرفت خدا به انديشه در آثار بدون تفكّر در ذات حاصل مىشود ، منافات ندارد .
معناى ديگر فطرى بودن دين ، اين است كه فطرت بشر آن را تأييد و تصديق مىنمايد و از قضايايى است كه اگرچه محتاج به قياس و برهان است ؛ امّا قياس و برهان آنها از خودشان جدا نيست و با آنها همراه و در آنها مطوى است ، چنانكه گفتهاند : « قَضايا قِياساتُها مَعَها » و در بيان مثال براى آن گفته شده است : اين قضيه كه " عدد چهار زوج است " فطرى است ؛ زيرا دليل آن با آن همراه است و آن اين است كه عدد چهار قابل انقسام به دو عدد متساوى است و هر عدد قابل انقسام به دو عدد متساوى ، زوج است ، پس عدد چهار زوج است .
يا در همين مسأله " معرفت اللَّه " مىگوييم : اين قضيه كه " عالم ، خدا و آفريننده
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 336
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٣٣٦