و مىتوان تفسير نمود : هركس شناخت نفس خود را كه محتاج و نيازمند به غير و مصنوع و مخلوق و مملوك غير و غير مستقل بالذات و معلول و حادث است ، خدا را كه صانع و خالق و مالك و آفريننده و هستىبخش او است ، به بىنيازى و كمال و ساير صفات جلال و جمال مىشناسد كه بنابراين وجه ، عرفان و معرفت در هر دو جزء حديث به معناى عرفان آثار و تفكّر در آثار و اوصاف نفس و رب حاصل شده و به معرفت حقيقت آنها ارتباط و دلالت ندارد .
و مىتوان تفسير نمود : هركس نفس خود را بشناسد به اينكه حقيقت آن را نمىتوان شناخت و درك آن ميسّر نيست ، پروردگار خود را نيز مىشناسد به اينكه حقيقت وجود و كُنه ذاتش از دسترس ادراك بيرون است و بنابر اين وجه نيز ، معرفت به حقيقت ذات تعلق نگرفته و با تدبّر در آثار حاصل شده است . و در اين معنى شاعر مىگويد :
تو كه در علم خود زبون باشى * عارف كردگار چون باشى
و مىتوان تفسير نمود : هركس نفس خود را بشناسد كه در اداره تمام امورى كه مربوط به او است از جسم و روح يگانه است و تمام اعضا و قوا تحت فرماندهى واحد قرار دارند ، و اگر نظام ادارهء نفس ، دو فرمانده و دو مدير داشت ، امور آن مختل و تباه مىگشت ، مىفهمد كه در كل جهان و تمام عالم امكان نيز اگر فرماندهى و مديريت متعدد باشد ، نظام عالم كاينات مختل و همه تباه مىشوند ؛ لذا خدا را به يگانگى و وحدت و بىشريكى مىشناسد . بنابراين وجه نيز عرفان به غير حقيقت و كنه ذات تعلق گرفته و به تدبّر در آثار حاصل شده است .
و تفسير ديگر اين است : هركس نفس خود را بشناسد به اينكه داراى توانايى و علم و ادراك است - هرچند محدود - مىشناسد آن كسى كه او را آفريده و اين صفات را به او عطا كرده است ، خود داراى تمام صفات كماليه است ؛ زيرا بديهى