هامش
ماوراء الطبيعه داشته باشد ، اين امكان هست كه صحّت استدلال ما را درباره جنبه غير دينى و تاريخى دريابد . آنهايى كه از انكار متعالى آغاز مىكنند ، سرانجام عملًا و نظراً به انكار همه ارزشها كشيده مىشوند .
فلسفه ماركسيسم در جنبشى شريك شده كه در آن ، نه تنها وسايل بر طبق هر ملاكى كه اتّخاذ شوند ، بىاعتنا به اخلاق و حتى ضد اخلاقى هستند ؛ بلكه در آن ، هدف نيز از ميان رفته است . " عدالت اجتماعى " كه ابتدا به مثابهء هدفى مورد نظر ماركسيستها بوده ، در دست تشكيلات فعلى شوروى ، يك عقيده تاريخى زايد و در خدمت عمليات قدرت آشوبگراى دنيايى و يك سلاح ايدئولوژيك گرديده است .
جنبش ماركسيسم با طرد هر نوع ملاك خارجى براى قضاوت درباره خود ، به سرعت مبدل به دستگاهى شده كه ديگر ملاكى براى قضاوت ندارد . تنها تكاپوى انسان براى رسيدن به عدالت - كه تماماً جنبه اين جهانى داشت - به سرعت تلخكام شد .
هدف ما اين است كه چگونگى روش اسلام را نسبت به تاريخ نشان دهيم . روشى كه مىخواهد هر قدمى را كه در تاريخ برداشته مىشود ، از زاويه نوعى تعالى بنگرد . اين قيد تعالى عاملى بوده است كه در جريان تاريخ ، جنبشهاى اسلامى را از تندروىها و عواقب ناگوار آن مصون داشته است . براى ارزيابى اين تعالى در اسلام ، ميزانهايى در نظر گرفته شده كه از طريق اعتقاد به بهشت و دوزخ ، اعتقاد به جهان ديگر ( بعد از ختم تاريخ ) متجلى مىشوند . و اين مستعار بديع و شگفت ، به نحوى قابل انعطاف ؛ ولى بدون غفلت از تكليف اصلى خود ، مجموع گسترش تاريخى مسلمانان را هدايت كرده است .
مسلمانان مجتمعاً و منفرداً در وراى اين جهان بهشتى يافته و در داخل تاريخ نيز جامعهاى ديدهاند كه به گمان آنها اين جامعه ، هم براى آماده كردن شخص براى ورود به آن بهشت و هم براى زيستن در عرصه زمين مناسب است . پس يك نوع جامعهاى يافتهاند كه براى زندگى در اين جهان و در جهان فردا شايسته است .
سخنان اين نويسنده پيرامون اسلام و توسعه و قدرت و تحرك و مايه عظيم و جاودانى آن طولانى است . خوانندگان عزيز ، خود مىتوانند آن كتاب را مطالعه كنند . در پايان اين فصل مىگويد : تصديق كرديم كه اسلام اصولًا يك دين است . بنابراين امرى است عميقاً شخصى و مآلًا از تمام قانونهاى ويژه و محدود جهان غير دينى بالاتر قرار مىگيرد . مع هذا قبول كرديم كه نسبت به اين مسائل جهانى ، توجّه مخصوص و آشكار داشته است .
اصولًا چنين معتقد بوده است كه فرمان خداوند را درباره طريقه زندگى كردن ، هم در مقياس فردى و هم در مقياس گروهى دريافته است ؛ بنابراين اعتماد زيادى به جامعه مذهبى خاص خود نشان داده است و اين ايمان تا جايى پيشرفته كه وسايل ساختن يك جامعه ايده آل را در نظر گرفته و به حساب آورده است .
يا اگر از زاويه ديگر بنگريم ، مىبينيم براى برپا شدن جامعه ايده آل به جاى خواهشهاى انسان ، دعوت خداوند را عنوان كرده است . با اغماض بيشتر مىتوان گفت : مسلمان حقيقى در جامعه ايده آل زندگى مىكند و نسبت به زندگى اجتماعى اين جامعه ، احساس يك ايمان جهانى دارد .
پس تاريخ اسلامى در جوهر خود ، اجراى تمايلات تاريخى انسان در زير هدايت خدايى است . اگر بخواهيم به اصطلاح مسيحى سخن بگوييم ، بايد بگوييم : اين قلمرو خدا در روى زمين است . و اگر بخواهيم اصطلاح يونانى را به كار بريم ، بايد بگوييم : اين جامعهء خوب و ايده آل است .