تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
فقر نمىكند ، يك دانشجو يا يك طلبه با ياد گرفتن چند اصطلاح ، بسا گمان كند كه همه علوم را ياد گرفته است ، در حالى كه يك نفر فقيه و عالم و فيلسوف هرچه علمش زيادتر مىشود ، فقر و نياز و وابستگى و تعلق خود را به خدا بيشتر درك مىكند ، و تواضع و فروتنىاش زيادتر مىشود و خود را در برابر علم الهى چون قطره‌اى از دريا و از آن كمتر و فرومايه‌تر مىيابد ، و زبان حالش اين شعر خواهد شد :
يكى قطره باران ز ابرى چكيد * خجل شد چو پهناى دريا بديد كه جايى كه درياست من كيستم ؟ * ور او هست حقّا كه من نيستم
از اين جهت است كه امام ، انسان ما فوق ( نه ما فوق انسان ) و ممكن ما فوق ( نه ما فوق ممكن ) است ، رئيس فقرا است ؛ يعنى تمام هويتش فقر و احساس نياز به خداى بىنياز است و چون بيشترين استعدادها را دارد ، بيشترين نيازها را به خدا دارا است و لذا به كسب بيشترين عنايات و عطيات و افاضات الهى به حكم « العطيات به قدر القابليات » نايل است . از دعاهايى كه از امامان عليهم السلام روايت شده و از حالاتشان در هنگام دعا و عبادت استفاده مىشود كه : چنان عرض فقر و مسكنتى كه از آنان در درگاه خدا ظاهر شده ، از ديگران ( حتى بزرگ‌ترين فلاسفه الهى ) ديده نشده است . و اين شعور به فقر و نياز و خود را نديدن و چيزى نشمردن ، در آن بزرگواران چنان شدت و رسوخ داشته است كه احساس حاجت به خدا و لطف و كرم او از بزرگ‌ترين و متعالىترين درجات ايشان بوده است ، آنان عزّت خود را به عبوديت و پرستش و بندگى او مىدانستند كه در مقام مناجات عرضه مىداشتند : « إِلهِي ! كَفى لِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً ، وَكَفى لِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي