رَبّاً » ؛ « 1 »
و حجت خود را فقر خود قرار مىدادند ، و به آن از خدا حاجت مىطلبيدند كه :
« إِلهِي حُجَّتِي وَوَسِيلَتِي فاقَتِي » ؛ « 2 »
حقّاً بايد سير قافله ممكنات و كاروان انسانيت ، براى وصول به اين مقام و براى نزديك شدن به اين مقام و شباهت يافتن به صاحبان اين مقام باشد ، كه اگر اين نباشد ، مسير آنان لغو و پوچ و بيهوده خواهد شد و عالم به آنگونه كه " اگزيستانسيا ليستها " و " سارترها " و " ماركسيستها " و ملحدان ديگر معتقدند ، هيچگونه تفسير و توجيهى نخواهد داشت ، و همان بهتر كه با بمبهاى ويران كننده يكباره آن را ويران و نابود كنند و به اين مرارتها ، جنگها ، كشمكشها ، ناكامىها ، ناراحتىها و فلاكتها پايان دهند و همه را و آيندگان را از اين تاريكخانه و وحشتكده خلاص سازند .
امّا اگر بشر به منتهاى واقعى مسير جهان و انسان ، آگاه شد و نظام امامت و انسان كامل و كمال انسان را شناخت ، آگاهى مىيابد و اميدوار مىشود و به زندگى و كمال و ترقى علاقهمند مىگردد و عالم را با معنا و با محتوا مىشناسد ؛ معنايى كه جمال حقيقت را به انسان نشان مىدهد و عالم را گلستان و با روح و با هدف معرفى مىنمايد .
چه زيبا و چه با حقيقت است حركت جهان كه به سوى شخصيتهايى مانند
هامش
( 1 ) . خصال صدوق ( باب التسعه ) ، ص 488 .
( 2 ) . الكلم الطيب .