هامش
اين بود حكايت مسجد امام حسن مجتبى عليهالسّلام كه تقريباً به طوراختصار و خلاصهگيرى نقل شد . علاوه بر اين ، حكايت جالبى نيز آقاى رجبيان نقل كردند كه آن را نيز مختصراً نقل مىنماييم :
آقاى رجبيان گفتند : شبهاى جمعه ، حسبالمعمول ، حساب و مزد كارگرهاى مسجد را مرتب كرده و وجوهى كه بايد پرداخت شود ، پرداخت مىشد . شب جمعهاى ، « استاد اكبر » ، بنّاى مسجد ، براى حساب و گرفتن مزد كارگرها آمده بود ، گفت : امروز يك نفر آقا سيد تشريف آوردند در ساختمان مسجد و اين پنجاه تومان را براى مسجد دادند ، من عرض كردم : بانى مسجد از كسى پول نمىگيرد ، با تندى به من فرمود : « مىگويم بگير ، اين را مىگيرد » ، من پنجاه تومان را گرفتم روى آن نوشته بود : براى مسجد امام حسن مجتبى عليهالسّلام .
دو سه روز بعد ، صبح زود زنى مراجعه كرد و وضع تنگدستى و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد ، من دست كردم در جيبهايم ، پول موجود نداشتم ، غفلت كردم كه از اهل منزل بگيرم ، آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و گفتم بعد خودم خرج مىكنم و به آن زن آدرس دادم كه بيايد تا به او كمك كنم .
زن پول را گرفت و رفت و ديگر هم با اينكه به او آدرس داده بودم ، مراجعه نكرد ، ولى من متوجه شدم كه نبايد پول را داده باشم و پشيمان شدم .
تا جمعه ديگر استاد اكبرى براى حساب آمد ، گفت : اين هفته من از شما تقاضايى دارم ، اگر قول مىدهيد كه قبول كنيد ، بگويم . گفتم : بگوييد . گفت : در صورتى كه قول بدهيد قبول كنيد ، مىگويم . گفتم : آقاى استاد اكبر اگر بتوانم از عهدهاش برآيم ، گفت : مىتوانى . گفتم : بگو . گفت : تا قول ندهى نمىگويم . از من اصرار كه بگو ، از او اصرار كه قول بده تا من بگويم .
آخر گفتم : بگو قول مىدهم . وقتى قول گرفت ، گفت : آن پنجاه تومان كه آقا دادند براى مسجد ، بده به خودم . گفتم : آقاى استاد اكبر ، داغ مرا تازه كردى . چون بعداً از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شده بودم و تا دو سال بعد هم ، هر اسكناس پنجاه تومانى به دستم مىرسيد ، نگاه مىكردم شايد آن اسكناس باشد .
گفتم : آن شب مختصر گفتى ، حال خوب تعريف كن بدانم . گفت : بلى ، حدود ساعت سه و نيم بعد از ظهر هوا خيلى گرم بود . در آن بحران گرما مشغول كار بودم . دو سه نفر كارگر هم داشتم . ناگاه ديدم يك آقايى از يكى از درهاى مسجد وارد شد ، با قيافهاى نورانى ، جذاب ، با صلابت ،