تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسخ به ده پرسش (پيرامون امامت ، خصائص و اوصاف حضرت مهدى ع) (فارسى) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
هامش
نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت . دست‌هايش سفيد و نرم بود . چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم و چنان كه در تهران هر وقت سيدى شلوغ مىكرد ، مىگفتم مگر روز چهارشنبه است عرض كنم روز چهارشنبه نيست ، پنج‌شنبه است ، چرا آمده‌اى ميان آفتاب . بدون اينكه عرض كنم ، تبسم كرد . فرمود : پنج شنبه است ، چهارشنبه نيست . و فرمود : سه سؤالى را كه دارى بگو ، ببينم ! من متوجه نشدم كه قبل از اينكه سؤال كنم ، از مافىالضمير من اطلاع داد . گفتم : سيد فرزند پيغمبر ، درس را ول كرده‌اى ، اول صبح آمده‌اى كنار جاده ، نمىگويى در اين زمان تانك و توپ ، نيزه به درد نمىخورد ، دوست و دشمن مىآيند رد مىشوند ، برو درست را بخوان . خنديد ؛ چشمش را به زمين انداخت ؛ فرمود : دارم نقشه مسجد مىكشم . گفتم : براى جن يا ملائكه ؟ فرمود : براى آدميزاد ، اينجا آبادى مىشود . گفتم : بفرماييد ببينم اينجا كه مىخواستم قضاى حاجت كنم ، هنوز كه مسجد نشده است ! فرمود : يكى از عزيزان فاطمه زهرا عليهاالسّلام در اينجا بر زمين افتاده ، و شهيد شده است ، من مربع مستطيل خط كشيده‌ام ، اينجا مىشود محراب ، اينجا كه مىبينى قطرات خون است كه مؤمنين مىايستند ، اينجا كه مىبينى ، مستراح مىشود ؛ و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتاده‌اند . همينطور كه ايستاده بود برگشت و مرا هم بر گرداند ، فرمود : اينجا مىشود حسينيه ، و اشك از چشمانش جارى شد ، من هم بىاختيار گريه كردم . فرمود : پشت اينجا مىشود كتابخانه ، تو كتاب‌هايش را مىدهى ؟ گفتم : پسر پيغمبر ، به سه شرط ؛ اول اينكه من زنده باشم ؛ فرمود : ان شاء الله . شرط دوم اين است كه اينجا مسجد شود ؛ فرمود : بارك الله . شرط سوم اين است كه به قدر استطاعت ، و لو يك كتاب شده براى اجراى امر تو پسر پيغمبر بياورم ، ولى خواهش مىكنم برو درست را بخوان ؛ آقا جان اين هوا را از سرت دور كن . دو مرتبه خنديد . مرا به سينه خود گرفت . گفتم : آخر نفرموديد اينجا را چه كسى مىسازد ؟ فرمود : يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْديهِمِ . گفتم : آقا جان ! من اين قدر درس خوانده‌ام ، يعنى دست خدا بالاى همه دست‌هاست . فرمود : آخر كار مىبينى ، وقتى ساخته شد به سازنده‌اش از قول من سلام برسان . مرتبه ديگر هم