هامش
ولى اشتباه گفته بودند .
وارد قم شديم ، جنازه را باغ بهشت برديم و دفن كرديم . من ناراحت بودم . سر از پا نمىشناختم . به رفقا گفتم : تا شما مىرويد ناهار بخوريد ، من مىآيم . تاكسى سوار شدم و رفتم سوهانفروشى پسرهاى حاج حسين آقا پياده شدم . به پسر حاج حسين آقا گفتم : اينجا شما مسجد مىسازيد ؟ گفت : نه . گفتم : اين مسجد را كى مىسازد ؟
گفت : حاج يدالله رجبيان .
تا گفت « يدالله » ، قلبم به تپش افتاد . گفت : آقا چه شد ؟ صندلى گذاشت ، نشستم . خيس عرق شدم ، با خود گفتم « يدالله فوق أيديهم » ، فهميدم حاج يدالله است . ايشان را هم تا آن موقع نديده و نمىشناختم . برگشتم به تهران به مرحوم حاج شيخ جواد گفتم .
فرمود : برو سراغش ، درست است .
من بعد از آنكه چهارصد جلد كتاب خريدارى كردم ، به قم رفتم . آدرس محل كار پشمبافى حاج يدالله را پيدا كردم ، رفتم كارخانه و از نگهبان پرسيدم . گفت : حاجى رفت منزل . گفتم : استدعا مىكنم تلفن كنيد ، بگوييد يك نفر از تهران آمده ، با شما كار دارد . تلفن كرد ، حاجى گوشى را برداشت . من سلام عرض كردم ، گفتم : از تهران آمدهام ، چهارصد جلد كتاب وقف اين مسجد كردهام ، كجا بياورم ؟
فرمود : شما از كجا اين كار را كرديد و چه آشنايى با ما داريد ؟ گفتم : حاج آقا ، چهارصد جلد كتاب وقف كردهام .
گفت : بايد بگوييد مال چيست ؟
گفتم : پشت تلفن نمىشود ، گفت : شب جمعه آينده منتظر هستم كتابها را بياوريد منزل چهارراه شاه ، كوچه سرگرد شكر اللهى ، دست چپ ، درب سوم . ( لازم به تذكر است كه اين آدرس ، مال زمان سابق بوده كه هم اكنون تغيير نام يافته است . )
رفتم تهران ، كتابها را بستهبندى كردم . روز پنج شنبه با ماشين يكى از دوستان به منزل حاج آقا در قم آوردم . ايشان گفت : من اين طور قبول نمىكنم ، جريان را بگو . بالاخره جريان را گفتم و كتابها را تقديم كردم . رفتم در مسجد هم دو ركعت نماز حضرت خواندم و گريه كردم .
مسجد و حسينيه را طبق نقشهاى كه حضرت كشيده بودند ، حاج يدالله به من نشان داد و گفت : خدا خيرت بدهد ، تو به عهدت وفا كردى .