تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسخ به ده پرسش (پيرامون امامت ، خصائص و اوصاف حضرت مهدى ع) (فارسى) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
هامش
من چكاره‌ام بيايم دعا كنم . بالأخره اصرار كردند ؛ من هم ديدم نبايد آنها را رد كنم ، موافقت كردم . سوار شدم و به سوى قم حركت كرديم . در جاده تهران نزديك قم ساختمان‌هاى فعلى نبود ، فقط دست چپ يك كاروانسراى خرابه به نام « قهوه خانه على سياه » بود . چند قدم بالاتر ، از همين جا كه فعلا « حاج آقا رجبيان » مسجدى به نام مسجد امام حسن مجتبى عليه‌السّلام بنا كرده است ، ماشين خاموش شد . رفقا كه هر سه مكانيك بودند ، پياده شدند ، كاپوت ماشين را بالا زدند و مشغول تعمير شدند . من از يك نفر آنها به نام على آقا يك ليوان آب براى قضاى حاجت و تطهير گرفتم . رفتم تا وارد زمين‌هاى مسجد فعلى شوم ؛ ديدم سيدى بسيار زيبا و سفيد ، ابروهايش كشيده ، دندان‌هايش سفيد ، و يك خال بر صورت مباركش بود ؛ با لباس سفيد و عباى نازك و نعلين زرد و عمامه سبز مثل عمامه خراسانىها ايستاده بود و با نيزه‌اى كه به قدر هشت نه متر بلند است زمين را خط كشى مىكرد . گفتم : اول صبح آمده است اينجا ، جلو جاده ، دوست و دشمن مىآيند رد مىشوند ، نيزه دستش گرفته است . » ( آقاى عسكرى در حالى كه از اين سخنان خود پشيمان و عذرخواهى مىكرد ) گفت : « گفتم : عمو ! زمان تانك و توپ و اتم است ، نيزه را آورده‌اى چه كنى ؟ برو دَرست را بخوان . رفتم براى قضاى حاجت نشستم . صدا زد : آقاى عسكرى آنجا ننشين ، اينجا را من خط كشيده‌ام ؛ مسجد است . من متوجه نشدم كه از كجا مرا مىشناسد ، مانند بچه‌اى كه از بزرگتر اطاعت كند ، گفتم چشم ، پا شدم . فرمود : برو پشت آن بلندى . رفتم آنجا ؛ پيش خود گفتم سر سؤال با او را باز كنم ، بگويم آقا جان ! سيد ! فرزند پيغمبر ! برو دّرست را بخوان . سه سؤال پيش خود طرح كردم . 1 . اين مسجد را براى جن مىسازى يا ملائكه كه دو فرسخ از قم بيرون آمده‌اى و زير آفتاب نقشه مىكشى ؛ درس نخوانده معمار شده‌اى ؟ ! 2 . هنوز مسجد نشده ، چرا در آن قضاء حاجت نكنم ؟ 3 . در اين مسجد كه مىسازى جن نماز مىخواند يا ملائكه ؟ اين پرسش‌ها را پيش خود طرح كردم ؛ آمدم جلو سلام كردم . بار اول او ابتداى به سلام كرد ،