نتيجه اين مشكلات است كه باعث رشد و شكوفايى او مىشود . مگر نه اين است كه « استغناء » احساس بىنيازى است و تحقق اين احساس در صورتى است كه انسان بر اريكه قدرت تكيه زند و مراكز قدرت را ( اعم از سياسى ، اقتصادى ، نظامى و . . . ) در دست بگيرد .
آنان كه در اين مراكز قرار مىگيرند فسادپذير هستند . با طرح اين مسأله كه آيا افراد فاسد اين مراكز را تصاحب مىكنند ؟ يا اين مراكز قدرت ، انسانها را فاسد مىسازد ؟ مطلب روشن مىشود .
بعيد است گفته شود سلسله شاهان و طبقه شاهزادگان را فاسدها تشكيل مىدهند ؛ صحيحتر اين است كه بگوييم : شاهى و شاهزادگى و خانى و خانزادگى انسانها را به طغيان و عصيان و فساد و تباهى مىكشاند ؛ البته با يك بررسى ديگر به اين نتيجه مىرسيم كه اين عوامل در همديگر تأثير متقابل دارند . در هر حال ، به هر نحوى كه بررسى كنيم مسأله به صورت « اقتضا » مطرح است نه « علّت تامّه » تا اشكالى وارد شود .
بايد توجه داشت كه اين امر بدان معنى نيست كه انسانها بايد از مراكز قدرت دور باشند و آنها را به ديگران ( واى بسا به دشمنان ) بسپارند تا خود به فساد كشيده نشوند و آلوده نگردند و يا مشكلات را اگر هم نباشد بيافرينند تا زمينه رشد را فراهم سازند ؛ بلكه بدين معناست كه انسانها بايد ساخته شوند تا قدرت آنها را فاسد نسازد و از ديدن مشكلات به خود نلرزند و نوميد نگردند و با تمام قوا و توانشان به مقابله با مشكلات بروند . اگر مىگوييم مشكلات زندگى و جنگيدن با آنها به ما توان ، آمادگى و ابتكار مىدهد و استعدادها را شكوفا
در پرتو وحى (فارسى) — صفحة 452
مساهمون: السيد عبد الكريم الموسوي الاردبيلي
ص٤٥٢