جهت - كه وجودْ خارج از دايرهء ماهيت است گفته مىشود : « فلان ماهيتْ وجود دارد » و يا « فلان ماهيتْ وجود ندارد » . و به همين دليل حمل در قضيّهء « الإنسان موجود » نمىتواند حمل اوّلى ذاتى باشد ، زيرا بين موضوع و محمول اتحاد ماهوى تحقق ندارد ، بخلاف « الإنسان حيوان ناطق » كه حمل آن حمل اوّلى ذاتى است ، زيرا بين موضوع و محمول اتحاد ماهوى تحقق دارد . پس وجودْ خارج از ماهيت انسان است . اما افراد انسان عبارتند از ماهيتى كه هم وجود دارد و هم - مقارن با اين وجود - عوارض و خصوصيات فرديّه تحقق دارد . با توجه به آنچه گفته شد ، لفظ انسان در لغت براى ماهيت انسان وضع شده است و چيزى كه براى ماهيت وضع شده نمىتواند ابتداءً حكايت از اصل وجود و تعدد وجود داشته باشد چه رسد به عوارض شخصيّهاى كه هر فردى از افراد اين ماهيت به همراه خود دارد . به عبارت ديگر انسان روى چه ملاكى مىتواند حكايت از زيد بكند ؟ انسان براى ماهيت وضع شده و ماهيتْ غير از وجود است . علاوه بر اين كه فردْ عبارت از وجود به ضميمهء خصوصيات فرديه است نه اين كه عبارت از مجرّد وجود باشد . بههمينجهت مرحوم آخوند در بعضى از بحثهاى آينده اين قاعدهء فلسفى را مطرح كرده است : « الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي لا موجودة و لا معدومة ، لا مطلوبة و لا غير مطلوبة » . « 1 » يعنى به لحاظ عالم ماهيت و اجزاء آن ، نه وجودْ جزء ماهيت است نه عدم . « 2 » در اين صورت چگونه مىتوان گفت : « ماهيت انسان دلالت بر وجود مىكند ، آنهم وجودات متعدده همراه با خصوصيات فرديّهء آنها » ؟ انسان نه به دلالت مطابقه بر فرد دلالت مىكند و نه به دلالت تضمن و نه به دلالت التزام . وجودْ نه تمام موضوع له انسان است نه جزء آن و نه خارج لازم آن . در فلسفه گفته شده
هامش
( 1 ) - مرحوم آخوند در بحثهاى آينده اين مطلب فلسفى را مطرح كرده و برداشت غير صحيحى از آن نموده است كه ما آن را متذكر خواهيم شد ولى اصل مطلب مورد قبول ماست .
( 2 ) - البته به لحاظ حمل شايع صناعى ، ماهيتِ ممكن نمىتواند نه موجود باشد و نه معدوم ، چون حمل شايع به لحاظ تحقّق و عدم تحقّق در خارج است .