امّا فلاسفه به دو علّت اين تعبير را مطرح كردهاند : اوّلًا : آنان در فلسفه ثابت كردهاند كه « العدم ليس بشيء » . در اين صورت چگونه مىتواند مؤثر در ناحيهء علت و متأثر در ناحيهء معلول باشد ؟ لذا چون در فلسفه اين مسئله را روشن كردهاند ، اطمينان دارند كه اين گونه تعبيرات ، اغراء به جهل نيست و نمىتواند مسائل بديهى آنان را خدشهدار كند . و الّا واضح است كه نمىتوان از طرفى قائل به اصالة الوجود شد و از طرفى « عدم العلة علّة لعدم المعلول » را مطرح كرد و علت را هم به معناى واقعى تأثير و تأثير در نظر گرفت . ثانياً : اين عبارت ، تأكيد عبارت اوّل است . فلاسفه مىخواهند بگويند : « وجود علّت ، آنقدر ارتباط با معلول دارد كه اگر علّت نباشد ، معلول هم نيست » . نه اين كه نبودن علت ، تأثير كند در نبودن معلول . نتيجه اين كه قضيّهء حمليهاى كه موضوع آن يك امر عدمى و محمولش امرى وجودى باشد ، نمىتواند قضيهء صادقى باشد . خواه محمول آن « مقدّمة » باشد - كه قائل به مقدّميّت معتقد است - يا « متّحد في الرتبة » باشد كه مرحوم قوچانى عقيده داشت . « 1 »
كلام مرحوم محقّق اصفهانى :
ايشان ابتدا مقدماتى را مطرح مىكنند كه هرچند ربطى به بحث ما ندارد ولى فىنفسه مطالب مفيدى است . مىفرمايد : تقدّم بر دو قسم است : عِلِّى و طبعى . در تقدم طبعى ، آنچه در آن تقدّم وجود دارد ، عبارت از نفس وجود است . خود وجود متقدّم ، تقدّم بر متأخّر دارد . امّا در تقدّم عِلِّى ، آنچه در آن تقدّم وجود دارد ، نفس وجود نيست بلكه صفت
هامش
( 1 ) - مناهج الوصول إلى علم الاصول ، ج 2 ، ص 11 و 12 ، و معتمد الاصول ، ج 1 ، ص 117 - 118 و تهذيب الاصول ، ج 1 ، ص 294 - 297