اكنون به سراغ ما نحن فيه مىآييم و مىگوييم : آيا قضيهاى كه در اينجا تشكيل مىدهيد به چه صورت است ؟ قائلين به اقتضاء مىگويند « عدم أحد الضدين مقدّمة لوجود الضدّ الآخر » . مرحوم قوچانى مىگفت : « عدم أحد الضدّين متّحد رتبة مع الضدّ الآخر » . امام خمينى رحمه الله مىفرمايد : شما قضيّه را به هريك از دو صورت فوق درست كنيد ، بنا بر قاعدهء فرعيّت ، بايد موضوعْ واقعيت داشته باشد . موضوع در اين دو قضيّه ، « عدم أحد الضدّين » است . و عدمْ نمىتواند واقعيتى داشته باشد . نه واقعيت خارجى و نه ذهنى و نه نفس الأمرى . مخصوصاً بنا بر آنچه محقّقين قائلند كه اصالت را براى وجود قائلند و ماهيت را امرى اعتبارى و منتزع از وجود مىدانند . اين اشكال به هر دو گروه وارد است . ممكن است گفته شود : ما در فلسفه از اين بالاتر را هم داريم . در فلسفه مىگويند : « وجود العلة علّة لوجود المعلول و عدم العلة علّة لعدم المعلول » . « 1 » ملاحظه مىشود كه در ناحيهء عدم ، نه تنها قضيهء موجبه تشكيل شده است بلكه براى عدم ، علّيت هم قائل شدهاند . پس چه مانعى دارد كه ما بگوييم : « عدم أحد الضدين مقدّمة للضدّ الآخر » ؟ در پاسخ مىگوييم : عبارت « عدم العلّة علّة لعدم المعلول » واقعيتى ندارد . چگونه مىشود عدم العلة كه خودش عدم است مؤثر در عدم ديگر - يعنى عدم معلول - باشد .
هامش
( 1 ) - بداية الحكمة ، ص 26