دليل دوم :
در مسألهء سواد و بياض كه گفته مىشود : « جسم واحد ، در آنِ واحد ، نمىتواند هم معروض بياض وهم معروض سواد واقع شود » ، فرقى نمىكند كه اين كار از ناحيهء شخص واحد باشد يا از ناحيهء دو نفر ، مثل اين كه زيد بخواهد شىء واحدى را رنگ سفيد بزند و در همان زمان ، بكر بخواهد همان شىء را رنگ سياه بزند . چنين چيزى در خارج امكان ندارد ، زيرا يا يكى از اين دو بر ديگرى غلبه كرده و طرف مقابل را از صحنه خارج كرده و آنچه در نظر دارد پياده مىكند و يا اين كه هيچكدام غلبه نمىكنند و منظور هيچكدام حاصل نمىشود و نمىتوان فرض كرد كه در آنِ واحد ، هر دو بتوانند به هدف خود نائل آمده و هم سفيدى و هم سياهى حاصل شود . ولى در باب بعث و زجر اين گونه نيست . ماهيت واحد ، بدون هيچ قيد و شرط ، مىتواند توسط مولايى مورد بعث قرار گرفته و همان ماهيت در همان زمان توسط مولاى ديگر متعلق زجر قرار گيرد . مثل اينكه پدرى به فرزندش بگويد : « اشرب اللبن » و در همان آن ، پدر ديگرى به فرزندش بگويد : « لا تشرب اللبن » ، در اينجا طبيعت « شرب اللبن » هم متعلق بعث قرار گرفته و هم متعلق زجر ، ولى از ناحيهء دو شخص . در حالى كه كه در باب ضدين ، حتى از ناحيهء دو شخص هم جمع بين سواد و بياض در آنِ واحد نسبت به يك جسم امكان نداشت . در نتيجه بين بعث و زجر تضادى وجود ندارد .
دليل سوم :
مسألهء تضاد ، مربوط به تكوينيات است و در امور اعتباريه جريان ندارد . فلاسفه در تعريف متضادان عنوان « ماهيتان نوعيتان » را مطرح مىكردند ، و امور اعتباريه ، ماهيت نيستند . علماى منطق ، براى امور اعتبارى ماهيت و جنس و فصل مطرح نمىكنند .
ماهيت مربوط به امورى است كه وقتى وجود پيدا مىكنند ، واقعيت عينيه و خارجيه داشته باشند ، مثل سواد و بياض ، كه هرچند عرض مىباشند و در تحقق خود نياز به