قضايا بر پايهء استحالهء اجتماع نقيضين استوار است به گونهاى كه اگر استحالهء اجتماع نقيضين از ما گرفته شود ، هيچ قضيهاى نمىتوانيم تشكيل دهيم . « 1 » ما مىتوانيم در آنِ واحد بگوييم : « در اين مسجد ماهيت انسان هم وجود دارد و هم وجود ندارد » ، وجود آن به لحاظ افرادى است كه در آنجا حضور دارند و عدم آن به لحاظ افرادى است كه حضور ندارند . آنها هم ماهيت انسانند ولى در آنجا حضور ندارند بههمينجهت اگر از ما سؤال كنند : « آيا ماهيت انسان ، موجود است يا معدوم ؟ » بايد بگوييم :
« هم موجود است و هم معدوم » . وجود آن به لحاظ افرادى است كه بالفعل وجود دارند و معدوم بودن آن به لحاظ افرادى است كه وجود ندارند ولى امكان داشت كه وجود پيدا كنند . بنابراين در مسألهء سواد و بياض - كه مثال معروف براى اجتماع ضدين است - اجتماع ضدين با توجه به خصوصيت معروض و تشخص آن است ولى اگر مسئله را از « هذا » بودن بالاتر برده و به مرحلهء ماهيت كشانديم ، هيچگونه تضادى تحقق ندارد . اين مسئله براى ما راهى باز مىكند كه بگوييم : « بين بعث و زجر ، تضادى تحقق ندارد » ، زيرا بعث و زجر ، مربوط به مرحلهء ماهيت مىباشند . به عبارت روشنتر : در قضيهء بياض و سواد ما به دو صورت مىتوانستيم قضيه تشكيل دهيم : يكى اين كه موضوع را « هذا الجسم » قرار دهيم و ديگر اين كه موضوع را « ماهية الجسم » قرار دهيم . در صورت اول نمىتوانستيم « أبيض و أسود معاً » را مطرح كنيم بلكه بايد بگوييم « أسود أو أبيض » ، در حالى كه در صورت دوم مىتوانستيم « أسود و أبيض معاً فى آنٍ واحد » را مطرح كنيم . اما در ارتباط با بعث و زجر ما فقط در رابطه با ماهيت مىتوانيم قضيه تشكيل دهيم ، زيرا بعث و زجر نمىتواند به غير ماهيت متعلق شود .
هامش
( 1 ) - مثلًا وقتى گفته مىشود : « العالم متغير و كل متغير حادث فالعالم حادث » ، نتيجهاى كه در اين قضيه گرفته مىشود با كمك امتناع اجتماع نقيضين است ، زيرا ممكن است كسى بگويد : « چه مانعى دارد كه عالم هم حادث باشد هم غير حادث » ؟ پس بايد امتناع اجتماع نقيضين به قضايا ضميمه شود تا بتوان از آنها نتيجه گرفت .