در باب حب و بغض هم همينطور است . حب ما به طور مستقيم به موجود خارجى تعلق نگرفته است . موجود خارجى ، سنخيت و اشتراكى با نفس ما ندارد . بلكه محبوب نيز - مانند معلوم - بر دو قسم است : محبوب بالذات و محبوب بالعرض . موجود خارجى به عنوان محبوب بالعرض و صورتى كه در ذهن ما نقش مىبندد به عنوان محبوب بالذات است . در باب بغض هم همينطور است . در نتيجه در عالم حب و بغض و علم فرقى نمىكند كه محبوب و مبغوض و معلوم ما بالفعل در خارج وجود داشته باشد يا آينده بخواهد وجود پيدا كند . اكنون به اصل بحث برمىگرديم . در مورد « صلاة در دار غصبى » كه دو عنوان صلاة و غصب ، در خارج اتحاد پيدا كرده و در يك جا جمع شدهاند ، وقتى مسئله را در ارتباط با نفس ملاحظه كنيم مىبينيم در نفس دو صورت براى اين موجود خارجى هست . صلاة و غصب همانطور كه از نظر ماهيت متغايرند ، از نظر صورت ذهنى نيز متغايرند و اين موجود خارجى ، داراى دو صورت است : صورت صلاتى ، كه به تمام معنا متعلق حب نفسانى است و صورت غصبى كه به تمام معنا متعلق بغض نفسانى است . و اتحاد دو صورت در نفس معنا ندارد . پس چگونه ما مىتوانيم مسئله حب و بغض را با مسئله بياض و سواد مقايسه كنيم ؟ بياض و سواد ، مربوط به خارج است و جسم واحد خارجى نمىتواند در آن واحد ، هم معروض سواد و هم معروض بياض قرار بگيرد . اما مسألهء حب و بغض اين گونه نيست . بلكه از اين بالاتر ، ما در مسألهء علم گاهى ملاحظه مىكنيم كه يك موجود خارجى ، در ارتباط با جنس و فصلش - كه كمال اتحاد بين آنها وجود دارد « 1 » - داراى يك جهت معلوم و يك جهت مجهول است ، مثل اين كه ما شبحى را از دور مشاهده كنيم و ندانيم كه آيا انسان است يا بقر ؟ در اينجا با وجود اين كه يقين به حيوان بودن آن داريم ولى فصلش براى ما مجهول است . ملاحظه مىشود كه يك موجود خارجى
هامش
( 1 ) - به خلاف صلاة و غصب كه نسبت آنها عموم و خصوص من وجه است و فقط اتحاد خارجى دارند .