و صنفى - كه در آنها تكثر مطرح است - مانعى ندارد . انسان در آنِ واحد هم عالم است و هم جاهل . عالم به لحاظ بعضى از افراد و جاهل به لحاظ بعضى ديگر از افراد . آنجا كه متباينان و متناقضان و متضادان نمىتوانند جمع شوند ، واحد حقيقى است . يك جسم خارجى نمىتواند در آنِ واحد ، هم ابيض باشد و هم اسود . امّا طبيعت جسم ، هم ابيض است و هم اسود . يعنى بعضى از مصاديق آن معروض بياض و بعضى معروض سواد است . پس حل مسألهء تضاد به لحاظ اين است كه طبيعت جسم ، واحد حقيقى نيست بلكه داراى تكثر است و افراد و مصاديق متعددى دارد لذا به لحاظ بعضى از مصاديق خود معروض بياض و به لحاظ بعضى از مصاديق معروض سواد است . حال كه مسئله در ارتباط با ناطق و ناهق و سواد و بياض به اين صورت است چرا وقتى پاى وجود و عدم مطرح مىشود ، حساب ديگرى براى آن باز كنيم ؟ وجود و عدم هم مثل ساير عناوين است . طبيعت انسان ، در آنِ واحد هم وجود دارد و هم معدوم است . وجودش به لحاظ بعضى از افراد است كه در خارج وجود دارند و عدمش به لحاظ افرادى است كه وجود پيدا كرده و معدوم شدهاند و يا اصلًا وجود پيدا نكردهاند . ميليونها فرد ديگر فرض مىشود كه امكان وجود داشتهاند ولى وجود پيدا نكردهاند . نتيجهء بحث در ارتباط با احتمال دوّم : از آنچه گفته شد نتيجه مىگيريم كه احتمال دوّم نمىتواند مورد قبول عقل باشد .
عقل ، چنين فرقى بين وجود و عدم نمىگذارد كه در مورد « وجود طبيعت » بگويد :
« الطبيعة توجد بوجود فرد ما » امّا وقتى نوبت به « عدم طبيعت » مىرسد بگويد :
« الطبيعة لا تنعدم إلّا بانعدام جميع الأفراد » . عقل از - از اين جهت - فرقى بين وجود و عدم نمىبيند . همانطور كه وجود زيد را وجود انسان مىداند ، عدم زيد را هم عدم انسان مىداند . وجود بكر ، وجود دوّم انسان و عدم بكر هم عدم دوّم انسان است و . . .
هريك از افراد همانطور كه مضاف اليه وجود قرار مىگيرد ، مضاف اليه عدم هم قرار مىگيرد و طبيعت هم چون با اينها متحد است و هر وجودى تمام طبيعت است نه بعض طبيعت ، لذا وجود هركدام براى وجود تمام طبيعت و عدم هركدام براى عدم
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 235
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٢٣٥