وجودات متعدّدى - به حسب تعدّد مصاديق - است » ، ولى وقتى به ناحيهء عدم مىرسيد مىگوييد : « بايد همهء افراد انسان منتفى شوند تا عدم انسان صدق كند » ؟ همين زيد كه با وجودش حكم به وجود انسان مىكنيم چرا با عدمش حكم به عدم انسان نمىكنيم ؟
آيا زيد در اينجا انسانيت را از دست داد ؟ آيا زيد ، ديگر انسان كامل نيست ؟ روشن است كه عقل - با آن دقتى كه دارد - نمىتواند اين فرق را بپذيرد . عدم و وجود با هم متناقض مىباشند . وقتى در ناحيهء وجود مسألهء تكثر ملاحظه شد ، در ناحيهء عدم هم بايد به همان كيفيت مسألهء تكثر ملاحظه شود . همانطور كه در ناحيهء وجود ، وقتى زيد وجود پيدا كرد ، مىگوييم : « انسان ، وجود پيدا كرده است » بايد با عدم زيد هم بتوانيم بگوييم : « انسان ، معدوم شده است » . اشكال : ممكن است كسى بگويد : در اين صورت بايد ملتزم شويم كه طبيعت انسان ، در آنِ واحد اتصاف به متناقضين دارد ، يعنى مثلًا به جهت وجود زيد ، طبيعتْ متصف به وجود است و به خاطر عدم عَمرو ، طبيعتْ متّصف به عدم است . پاسخ اين اشكال - با توجه به بعضى از مسائل كه نزد ما مسلّم است - روشن است . انواع يك جنس ، با وجود اين كه بينشان تباين وجود دارد ولى در عين حال در آن جنس با هم قابل اجتماع شدهاند . حيوان ناطق و حيوان ناهق دو نوع از انواع حيوان هستند و بين آنها تباين كلّى وجود دارد و حتى يك فرد از افراد حيوان ناطق وجود ندارد كه بتوان برآن حيوان ناهق را منطبق كرد . همانطور كه حتّى يك فرد از افراد حيوان ناهق وجود ندارد كه بتوان برآن حيوان ناطق را منطبق كرد . ولى در عين حال اين دو در يك جنس قابل اجتماع شدهاند . اگر سؤال شود : « آيا حيوان ، ناطق است يا ناهق ؟ » نمىتوان گفت : « حيوان ، ناطق است » ، همانطور كه نمىتوان گفت : « حيوان ، ناهق است » بلكه جواب داده مىشود : « حيوان ، هم ناطق است و هم ناهق » ناطق به اعتبار يك نوع و ناهق به اعتبار نوع ديگر است . پس چرا متباينين در اينجا اجتماع پيدا كردهاند ؟ جهتش اين است كه مسألهء تباين ، تضاد و تناقض در واحد حقيقى امكان اجتماع ندارد ولى در واحد جنسى و نوعى
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 234
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٢٣٤