« وجودْ وقتى به طبيعت و ماهيت اضافه مىشود ، معنايش اين است كه وجودْ عارض بر ماهيت است نه اين كه وجودْ جزء ماهيت باشد » . وقتى در باب وجود اينگونه شد ، در باب طلب هم همينطور است ، يعنى طلبْ عارض ماهيت مىشود . پس چرا شما از طرفى وجود و طلب را - در يك رديف - از ماهيت سلب مىكنيد و از سوى ديگر مىگوييد : « طلبْ نمىتواند به ماهيت اضافه شود امّا وجود مىتواند اضافه شود » ؟ حتى ايشان تصريح مىكند كه « امر مىتواند به طبيعت تعلّق بگيرد امّا طلب نمىتواند ، زيرا در خود امر معناى وجود هست و امر به معناى « طلب وجود طبيعت » است ولى در طلبْ معناى وجود نيست » . ما سؤال مىكنيم : « چه فرقى بين طلب و وجود است كه وجود قابل اضافه به طبيعت است ولى طلب قابل اضافه نيست ؟ » . ثانياً : در اينجا بايد ببينيم آيا مراد فلاسفه از عبارت « الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي » چيست ؟ مقصود فلاسفه از اين عبارت اين است كه ماهيت در مقام ذات و ذاتيات ، فقط محصور به خودش مىباشد . وقتى ما ماهيت انسان را ملاحظه مىكنيم ، در مقام ملاحظهء ماهيت ، چيزى غير از جنس و فصل مطرح نيست و ما مىتوانيم امور خارج از جنس و فصل را نفى كنيم . بنابراين وقتى سؤال شود كه آيا وجود ، چه نقشى در ارتباط با ماهيت انسان دارد ؟ جواب مىدهيم : وجود ، خارج از دايرهء ماهيت انسان است . چون وجود ، نه جنس انسان است و نه فصل آن . در مورد عدم نيز همينطور است . و در همين مرحلهء ذات و ذاتيات است كه متناقضين را سلب مىكنيم و الّا اگر با ملاحظهء خارج باشد نمىتوان آنها را سلب كرد ، زيرا در خارج ، ماهيتْ يا موجود است و يا معدوم و نمىتواند نه موجود باشد و نه معدوم . « طلب » هم مانند « وجود » است ، زيرا هيچيك از مطلوب بودن و غير مطلوب بودن ، در ماهيت دخالت ندارند . بنابراين عبارت « الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي » مربوط به مقام ذات و ذاتيات است و ربطى به اين ندارد كه آيا طلب مىتواند به طبيعت تعلّق بگيرد يا نه ؟ مگر كسانى كه مىخواهند طلب را به طبيعت متعلّق بدانند ، مىخواهند بگويند : « طلب ، جزء ماهيت
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 149
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص١٤٩