و به گوش ما نخورده است » . پدر وقتى به فرزندش دستور مىدهد ، چهبسا توجّهى به مقدّمهء آن ندارد ، چگونه مىتوان گفت : « حتماً بايد ايجابى از ناحيهء مولا نسبت به مقدّمهء مغفول عنه وجود داشته باشد » ؟ وجدان بر خلاف اين معنا حكم مىكند . برفرض كه چنين احتمالى در محدودهء شرع مطرح شود ولى مسئله اختصاصى به شرع ندارد .
يك بُعد اين مسائل ارتباط به عقل دارد ، بُعد ديگر آن مربوط به مقام مولويت و عبوديت است خواه مولا ، مولاى شرعى باشد يا كسى باشد كه اطاعتش شرعاً واجب است و يا كسى باشد كه از نظر عقلاء ، اطاعتش واجب باشد . بنابراين ، فرض اوّل - كه ملازمه بين دو وجوب فعلى باشد - نمىتواند مورد قبول باشد . فرض دوّم : اگر قائل به ملازمه بگويد : « طرفين ملازمه عبارت از دو وجوب است كه در ناحيهء ذى المقدّمه ، فعلى و در ناحيهء مقدّمه تقديرى است » . معناى بعث تقديرى اين است كه الآن كه مولا ذى المقدّمه را واجب كرده ، بعثى نسبت به مقدّمه وجود ندارد ولى در آينده كه خود مولا توجه به مقدّميت پيدا مىكند ، مقدّمه را مورد بعث قرار مىدهد . در پاسخ مىگوييم : چنين چيزى باطل است ، زيرا تقابل بين متلازمين ، تقابل تضايف است و در تضايفْ معنا ندارد كه يك طرفْ فعليت داشته باشد و طرف ديگر تقديرى و بالقوه باشد . ابوّت و بنوّت ، متضايفان هستند آيا مىشود كسى بگويد : « زيد ، بالفعل اتّصاف به ابوّت دارد ولى فرزند او بعداً وجود پيدا مىكند ؟ چنين چيزى غير معقول است . شاهدش اين است كه « تقدير » بهمعناى « غير موجود بالفعل » و « معدوم » است . و نمىشود يك طرف تضايف ، وجود و طرف ديگرش امر عدمى باشد ولى گفته شود : « اين امر عدمى ، چون بعداً وجود پيدا مىكند ، مجازاً و به اعتبار ما يَئول ، آن را در كنار وجود قرار دادهاند » . اينها مربوط به معانى و بيان و تعابير لفظى است امّا در مسائل واقعى و فلسفى ، عنايت و مسامحه و مجاز و استعاره و امثال اينها قابل پياده شدن نيست .
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 619
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٦١٩