نداشته باشد ؟ » سپس مىفرمايد : « اگر بنا باشد در مطلوبيت غيريهء هر صاحب غايتى ، ترتّب آن غايت دخالت داشته باشد ، لازم مىآيد كه غايت هم بهعنوان قيدى در متعلّق وجوب غيرى اخذ شده و يك وجوب غيرى هم به غايت تعلّق گرفته باشد . و بطلان چنين چيزى واضح و بديهى است « 1 » زيرا آنچه به عنوان اصل و اساس ، مطلوبيت غيريه دارد ، عبارت از غايت است و چيزى كه بهعنوان اصل و اساس مطرح است ، معنا ندارد كه وجوب غيرى و مطلوبيت غيريه پيدا كند . نه بهلحاظ اجتماع وجوبين ، بلكه بهلحاظ اينكه ديگر غيرى نداريم كه اين براى خاطر آن ، مطلوب باشد . بالاخره بايد به چيزى منتهى شود كه آن چيز مطلوبيت نفسيه داشته باشد و ما چيزى غير از « نصب نردبان » و « بودن بر پشتبام » نداريم . در اينجا هم اگر بنا باشد ترتب « بودن بر پشتبام » ، بهعنوان قيدى در وجوب غيرى « نصب نردبان دخالت داشته باشد ، لازم مىآيد كه « بودن بر پشت بام » هم مطلوبيت غيريه داشته باشد چون به عنوان قيد براى واجب غيرى ( يعنى مقدّمه ) است و قيد واجب غيرى هم وجوب غيرى دارد » . سپس مىفرمايد : « گويا منشأ توهّم صاحب فصول رحمه الله خلط ايشان بين جهات تعليليه و جهات تقييديه است . ايشان خيال كرده آنجايى كه جهت تعليلى مطرح است ، تقييد وجود دارد . با اينكه جهت تعليلى مقابل جهت تقييدى است و اين دو - درحقيقت - مباين و مغاير با هم هستند . صاحب فصول رحمه الله ارادهء مقدّمه را « لغاية التوصّل بها إلى ذي المقدّمة » مىداند و هرجا مسألهء غايت مطرح شد ، معنايش اين است كه حيثيت ، حيثيت تعليليه و علت هم علت غايى است . در علت غايى اگرچه علتْ سبب ترتّب حكم مىشود و اگر اين غايت نباشد حكم هم ترتّب پيدا نمىكند ، ولى درعينحال كه در ترتب حكم نقش دارد ، حكم را روى موضوع مطلق مىآورد . نه روى موضوع مقيّد . گويا علت غايى مانند واسطهاى است براى ترتّب حكم بر موضوع ، امّا خودش بهعنوان قيديت نقشى در موضوع ندارد . جهات تعليلى ، درحقيقت بهعنوان واسطه در اثبات هستند و نقشى در ارتباط با موضوع ندارد « 2 » .
هامش
( 1 ) - مرحوم آخوند در اينجا مسألهء تعلّق وجوبين به غايت را مطرح نمىكند ، آنطور كه بر صاحب فصول رحمه الله اشكال شد .
( 2 ) - كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 189 - 191