متضادّين ، متضايفين و عدم و ملكه . « 1 » امام خمينى رحمه الله مىفرمايد : اگر ما اين تقسيم را با قطعنظر از دقّتى كه در ارتباط با اجزاء زمان داشتيم ، ملاحظه كنيم ، اشكال مهمى به آن وارد مىشود و آن اين است كه خود عنوان متقابلين كه بهعنوان مقسم قرار گرفته است ، از مصاديق متضايفين مىباشد . تقابل ، يك امر اضافى و مانند ابوّت و بنوّت و مثل تقدّم و تأخّر است . در اين صورت سؤال مىشود كه مقسم چگونه مىتواند مصداق يكى از اقسام خود باشد ؟
اين امر ممتنع و غير معقول است . بله ، هريك از اقسام بهعنوان مصداق براى مقسم مىباشند . اقسام ، بايد همان مقسم با خصوصيت زايده باشد . امّا مقسم نمىتواند مصداق يكى از اقسام خود باشد . اين اشكال نه تنها در ارتباط با مقسم مطرح است بلكه در ارتباط با قسيم هم مطرح است ، مثلًا عنوان تضادّ ، مصداق براى تضايف است يعنى تضادّ چيزى است كه وصف براى دو وجود است . وقتى بخواهيم سفيدى را متّصف بهعنوان تضاد بنماييم ، بايد در همان رتبه ، سياهى هم اتّصاف به اين معنا پيدا كند . آنوقت چيزى كه مصداق تضايف است ، چگونه مىتواند قسيم براى تضايف واقع شود ؟ همچنين عنوان تناقض هم مصداق براى تضايف است ، پس چگونه قسيم براى تضايف قرار گرفته است ؟ در نتيجه وقتى شما مىخواهيد بگوييد : « سفيدى اين جسم با سياهى آن تضاد دارد » ، حتماً يكى از اين دو وجود دارد . زيرا اگر هر دو مىتوانست وجود داشته باشد ، تضادّى تحقّق نداشت . پس يا سفيدى وجود دارد بدون سياهى و يا سياهى وجود دارد بدون سفيدى . وقتى سفيدى وجود دارد و ما مىگوييم : « سفيدى متضاد با سياهى است » ، آيا كدام سياهى را مىگوييم ؟ در اينجا كه سياهى وجود ندارد . آنچه با سفيدى اين جسم تضاد دارد ، سياهى همين جسم است نه سياهى جسم ديگر . چيزى كه وجود
هامش
( 1 ) - المنطق للمظفّر رحمه الله ، ج 1 ، ص 51 - 53