است و بين ارادهء فاعل و ارادهء آمر ، از نظر اصل اراده و از نظر مراد فرقى وجود ندارد .
تنها فرقى كه بين اينها تحقّق دارد مسألهء وساطت و عدم وساطت است . مراد فاعل ، بدون واسطه ولى مراد آمر با واسطهء امر تحقّق پيدا مىكند . حال در ارادهء فاعلى ، اگر كسى مثلًا اراده كرد چيزى را در آتش بسوزاند ، آيا ارادهء فاعلى متعلّق به معلول است يا محدود به حدود علت تامّه است ؟ تهيهء آتش ، ايجاد شرايط ، رفع موانع و القاء شىء در آتش مجموعهء علت تامّه را تشكيل مىدهند و پس از القاء در نار ، معلول - يعنى : احتراق - تحقّق پيدا مىكند . ايشان مىگويد : ارادهء فاعلى ، به علت تامّه تعلّق پيدا مىكند « 1 » و معلول آن خارج از دايرهء تعلّق اراده و متعلّق اراده است ، زيرا : اوّلًا : آنچه براى اين انسان مريد مقدور است ، عبارت از علت تامّه است و معلول خارج از دايرهء قدرت او است ، و چيزى كه بيرون از دايرهء قدرت باشد ، ارادهء فاعلى به آن تعلّق نمىگيرد . ثانياً : احراق ، فعل انسان نيست بلكه عملى است كه در ارتباط با آتش مطرح است .
خداوند اين خصوصيت را به آتش داده است و گاهى هم آتش را از سوزاندن منع مىكند ، مانند آنچه در جريان حضرت ابراهيم عليه السلام اتفاق افتاد . ايشان مىگويد : وقتى در ارادهء فاعلى اينطور شد ، در ارادهء آمرى هم همينطور است . اگر مثلًا مولا به عبد خود دستور احراق چيزى را داد ، هرچند ما به حسب ظاهر فكر مىكنيم مأمور به عبارت از احراق است ، ولى آنچه فعل مكلّف و مقدور او است همان ايجاد علت تامّه است امّا معلول - يعنى احراق - فعل مكلّف نيست بلكه فعل نار و خارج از دايرهء قدرت مكلّف است . در نتيجه ايشان مىگويد : ما علت تامّه را بايد از محلّ نزاع در باب مقدّمهء واجب خارج كنيم .
هامش
( 1 ) - اگرچه بهحسب ظاهر ايشان خيال مىكند كه اراده به معلول تعلّق مىگيرد ولى بهحسب واقع اينطور نيست .