سافلى - مثل فرزند - با تكيه بر علوّ خيالى ، از شخص عالى - مثل پدر - طلبى كرد ، از نظر عقلاء دو جهت در آن وجود دارد : اوّلًا : عقلاء اين را تقبيح مىكنند . ثانياً : عقلاء ، در مقام توبيخ اين شخص مىگويند : « لِمَ تأمُرُ أباك بكذا » ؟ اين تقبيح عقلاء و تعبيرى كه در مقام توبيخ مىآورند دليل بر اين است كه نفس استعلاء در تحقق امر كافى است و الّا اگر كافى نبود اوّلًا چرا او را تقبيح مىكنند و ثانياً چرا در مقام توبيخ او مىگويند : « لِمَ تأمر . . . » ؟ چرا نمىگويند : « لِمَ تستعلي على أبيك » ؟ « 1 » بررسى نظريهء فوق ما مىگوييم : اين دو حيثيت - مسألهء تقبيح و مسألهء تعبير در مقام توبيخ - را از هم جدا كنيد . تقبيح در ارتباط با استعلاء است . اگر فرزندى در برابر پدر ، تخيّل علوّ پيدا كند ، عبدى در برابر مولايش چنين ادعايى بكند ، بدون ترديد ، عقلاء او را تقبيح مىكنند . اما اينكه چرا عقلاء در مقام توبيخ ، از تعبير « لِمَ تأمر أباك بكذا » ؟ استفاده مىكنند ، جوابش اين است « 2 » كه علت ادّعاى علوّ و استعلاء توسط اين شخص اين است كه چنين شخصى وقتى ادّعاى علوّ كرد ، به خودش اجازهء امر مىدهد . يعنى اين شخص - درحقيقت - مىداند كه امر در ارتباط با علوّ است ولى چون فاقد علوّ است بايد يك علوّ ادعايى براى خودش درست كند . مثل آنچه سكّاكى در ارتباط با مجاز ادعا مىكرد و مىگفت : در « زيد أسدٌ » ادعا مىكنيم كه زيد ، از مصاديق اسد است ، در نتيجه شجاعت را - كه خصيصهء اسد است - براى زيد ثابت مىكنيم . اين هم ، درحقيقت ،
هامش
( 1 ) - اين قول را مرحوم آخوند به صورت احتمال مطرح كرده و آن را ردّ نموده است و مرحوم مشكينى در حاشيه كفايه به بعض الأساطين نسبت داده است . رجوع شود به : كفاية الاصول با حاشيهء مرحوم مشكينى ، ج 1 ، ص 91 .
( 2 ) - هرچند مرحوم آخوند ، با اشاره از اين مطلب گذشته است .