يك نوع از علم است . در منطق مىخوانيم : العلم إن كان إذعاناً للنسبة فتصديق و إلّا فتصوّر . « 1 » و در باب علم گفتيم : ما يك معلوم بالذات داريم و يك معلوم بالعرض . در جايى كه علم شما به امور آينده تعلّق مىگيرد ، مثلًا علم پيدا مىكنيد كه فردا پنجشنبه است ، درحالىكه هنوز آيندهاى تحقق پيدا نكرده است ، شما به چه چيزى علم پيدا مىكنيد ؟ آنجا گفتيم : آنچه معلوم بالذات است ، صورت ذهنيهاى است كه در ارتباط با پنجشنبه در ذهن شما مرتسم است ولى واقعيت و خارجيت پنجشنبه براى شما بهعنوان معلوم بالعرض است و اگر بخواهد بهعنوان معلوم بالذات مطرح باشد شما نمىتوانيد بگوييد من علم دارم ، زيرا علم ، معلوم مىخواهد و در اينجا معلومى وجود ندارد ، هنوز پنجشنبهاى تحقق پيدا نكرده است پس چطور مىشود هم علم باشد و هم نياز علم به معلوم محرز باشد و هم معلومى وجود نداشته باشد . اين ما را راهنمايى مىكند به اينكه معلومى كه طرف اضافهء علم است و براى تحقق علم بايد وجود داشته باشد ، عبارت از معلوم بالذات است و آن عبارت از صورت نفسانيهء حاصل در نفس انسان است و الّا پنجشنبهاى كه بعداً مىآيد ، معلوم بالعرض است . در باب وجود ذهنى نسبت به وجود خارجى هم همينطور است ، زيد خارجى - با وصف خارجيتش - نمىتواند در ذهن شما بيايد . آنچه در ذهن شما مىآيد ، صورت و نقشهء اين زيد خارجى است . پس اينكه شما مىگوييد : « من زيد را تصوّر كردم و تصوّر هم يكى از شعبههاى علم است ، يعنى وجود ذهنى به زيد دادم » معنايش اين نيست كه همين زيد موجود در خارج ، موجود در ذهن شد ، چنين چيزى معقول نيست بلكه آنچه در ذهن شماست و از آن به تصور و علم تعبير مىكنيد ، صورت حاصله از اين موجود خارجى است . در نتيجه اگر مراد از صلاة در « الصلاة واجبة » عبارت از « صلاة مقيّد به وجود ذهنى مولا » باشد ، چنين صلاتى قابليت امتثال در خارج را ندارد .
هامش
( 1 ) - تهذيب المنطق ، المقدمة .