متعلّق دارد » مىگوييم : « آيا معناى توقف اين است كه قدرت بر متعلّق بايد مقدّم بر امر باشد - هرچند تقدّم رتبى - و سپس امر بيايد ؟ » ، اين را ما قبول نداريم ، چون ما ثابت كرديم كه گاهى قدرت از ناحيهء خود امر مىآيد و در چنين صورتى معنا ندارد كه قدرت ، تقدّم بر امر داشته باشد . بله ، اين مسئله را در باب استطاعت مىتوانيد مطرح كنيد چون در آنجا ما با دليل شرعى روبرو هستيم و ظاهر دليل شرعى مىگويد :
« المستطيع يجب عليه الحجّ » ، يعنى اوّل بايد استطاعت حاصل شود و بعد از آن مسألهء وجوب حجّ بيايد . و ما چارهاى غير از التزام به ظاهر دليل شرعى نداريم . ولى در اينجا مسألهء ظهور نيست بلكه حكم عقل مطرح است و عقل - همانطور كه گفتيم - قدرت ناشى از خود امر را نيز كافى مىداند . در نتيجه ما نمىتوانيم بگوييم : « الأمر يتوقف على القدرة » ، زيرا معناى توقّف ، تقدّم رتبى است و ما گفتيم : « هيچ ضرورتى ندارد كه قدرت بر متعلّق ، قبل از امر تحقق پيدا كند ، بلكه اگر بعد از امر هم بيايد مانعى ندارد » . در نتيجه از اين راه هم نمىتوان استحالهء ذاتى را ثابت كرد .
دليل سوم بر استحالهء ذاتى اخذ قصد قربت در متعلّق امر
اخذ قصد الأمر در متعلّق ، داراى تالى فاسد محالى است ، زيرا لازم مىآيد كه دو لحاظ به خود امر تعلّق گرفته باشد : لحاظ آلى و لحاظ استقلالى . و شىء واحد نمىتواند در آنِ واحد ، هم مورد لحاظ آلى و هم مورد لحاظ استقلالى قرار گيرد . بيان مطلب : وقتى مولا به يك مأمور به امر مىكند ، لحاظ مولا در ارتباط با خود امر ، لحاظ آلى است زيرا امر ، هدف او نيست ، بلكه امر ، وسيلهاى براى تحقق مأمور به است . امر ، مثل آينهاى است كه انسان خودش را در آن مىبيند كه خودِ آينه ، هدف نيست بلكه هدف ، صورتى است كه در آينه ملاحظه مىشود . ولى مأمور به را - با تمام خصوصيات و قيودش - بهطور مستقلّ ، مورد لحاظ قرار مىدهد ، زيرا هدف اصلى مولا ، همان متعلّق و مأمور به است .