ولى بهواسطهء غير و به واسطهء امر ديگرى ، ضرورتِ وجود پيدا كرده است ، يعنى ضرورت وجود ، در رابطه با ذاتش نيست بلكه مستند به غير است ، مثل وجوب وجودى كه براى معلول تحقق پيدا مىكند . معلول - به حسب ذات - ضرورتِ وجود ندارد ولى به واسطهء وجود علت ، ضرورتِ وجود پيدا مىكند . علّت تامّهء هر چيزى كه تحقق پيدا كرد ، آن چيز ، واجبالوجود مىشود ولى نه واجبالوجود بالذات ، بلكه واجبالوجود بالغير است ، يعنى واجبالوجود به سبب علتى كه غير از معلول و مغاير با معلول است . استحالهء بالذات : مثل اجتماع نقيضين كه در رأس تمامى استحالهها قرار دارد .
تمام محالات بايد رجوع به اجتماع نقيضين كند تا استحاله ، تحقق داشته باشد . حتى در مورد اجتماع ضدّين نيز محققين مىگويند : استحالهء اجتماع ضدّين ، به خاطر اين است كه منتهى به اجتماع نقيضين مىشود نه اينكه اجتماع ضدين ، در رديف اجتماع نقيضين باشد . هرچند در اين جهتى كه ما بحث مىكنيم فرقى ندارد . اجتماع نقيضين ، استحالهء ذاتى دارد ، اجتماع ضدّين هم استحالهء ذاتى دارد ، حال ريشهء آن همان اجتماع نقيضين باشد يا نباشد . استحالهء بالغير : مثال استحالهء بالغير ، همان مثال واجب بالغير است . اگر معلول بخواهد با قيد معلوليّت خود ، بدون علّت ، تحقق پيدا كند ، محال است . امّا استحالهء آن ، استحالهء ذاتى نيست . تحقق حرارت ، استحالهء ذاتى ندارد ولى با توجه به اينكه معلول است ، نمىتواند بدون علّت تحقق يابد . چنين چيزى استحاله دارد و از آن به « استحالهء بالغير » تعبير مىكنيم . « 1 » حال بحث در اين است كه كسانى كه مىگويند : « اخذ قصد قربت در متعلّق امر ، استحاله دارد » كلماتشان متفاوت است . از كلمات بعضى از آنان « استحالهء ذاتى » و از كلمات بعضى ديگر « استحالهء بالغير » استفاده مىشود . مثلًا مرحوم آخوند وقتى مىخواهد مسئله را عنوان كند ، ظاهرش اين است كه
هامش
( 1 ) - نهاية الحكمة ، ج 1 ، ص 109 - 115