كه - طبعاً - در آن واجبْ وجود دارد ، انجام دهد . 4 - داعى حُسن : يعنى انسان مأمور به را به داعى حسن آن عمل ، انجام دهد بدون اينكه كارى به محبوبيت و مصلحت ملزمه داشته باشد . مثل اينكه انسان زكات را به فقير مىدهد و انگيزهء او كمك كردن به فقير است و اين كارى است كه از نظر عقلاء داراى حسن است . 5 - داعى قرب به مولا : يعنى انسان عمل را به داعى قرب به مولا و نزديك شدن به او انجام دهد . ولى همانطورى كه قبلًا اشاره كرديم ، قصد قربتى كه در كلام شيخ انصارى رحمه الله و بزرگان شاگردان ايشان - با واسطه يا بدون واسطه - مورد نفى و اثبات قرار گرفته « كه آيا مىشود در متعلّق امر اخذ شود يا نه ؟ » قصد قربت به معناى اوّل است . بحث در اين است كه آيا اتيان به داعى تعلق امر ، مىتواند در رديف ساير اجزاء و شرايط قرار گيرد يا نه ؟ شيخ انصارى رحمه الله و شاگردان ايشان قائل به استحاله شدهاند .
البته در كلمات اينان ، اختلافى وجود دارد كه آيا مقصود از اين استحاله ، استحالهء ذاتى است يا استحالهء بالغير ؟
آيا استحالهء اخذ قصد قربت در متعلّق امر ، استحالهء ذاتى است يا استحالهء بالغير است ؟
همانطور كه واجب بر دو قسم است : واجب بالذات و واجب بالغير ، ممتنع نيز بر دو قسم است : ممتنع بالذات و ممتنع بالغير . واجب بالذات : عبارت از واجبى است كه وجوب و لزوم تحقق آن به حسب ذات باشد ، مثل بارى تعالى كه از وجوب وجودش ، به وجوب وجود بالذات تعبير مىشود . واجب بالغير : « 1 » عبارت از چيزى است كه به حسب ذاتش ، ضرورتِ وجود ندارد
هامش
( 1 ) - قسمى ديگر از واجبالوجود داريم كه از آن به « واجب الوجود بالقياس إلى الغير » تعبير مىكنيم . ولى فعلًا با آن كارى نداريم .