اشكال اين است كه امر « اغسل ثوبك » داراى مخاطب است و مخاطب آن ، مكلّف است . درحالىكه شما مىگوييد : نه قصد قربت مىخواهد ، نه اراده و التفات و نه مباشرت و حتى استنابه هم نمىخواهد بلكه اگر باد هم بوزد و لباس را در حوض بيندازد و مدّتى در حوض بماند ، مأمور به در « اغسل ثوبك » تحقّق پيدا كرده است . در اين صورت ، شما چگونه اين را واجب مىناميد ؟ چگونه اين را تكليف مىناميد ؟ جواب : با درنظر گرفتن دو نكته ، اشكال بر طرف مىشود : 1 - اگرچه لازم نيست غرضِ واجب براى ما معلوم باشد ولى در اينجا مىدانيم كه غرض از « اغسل ثوبك » حصول طهارت است ، از هر طريقى باشد . 2 - چون مسألهء تكليف مطرح است و تكاليف ، مشروط به قدرت مكلّف بر انجام مكلّف به مىباشند ، فرض را بايد در جايى به كار ببريم كه مكلّف ، قادر بر انجام مأمور به است . حال كه از طرفى قدرت حاصل است و از طرفى تحقّق مأمور به ، به هر صورتى باشد كفايت مىكند ، چه اشكالى پيش مىآيد ؟ توجّه تكليف ، داراى اشكال نيست ، زيرا مكلّف ، قادر بر انجام مأمور به است . سقوط تكليف هم داراى اشكال نيست ، زيرا سقوط تكليف ، به واسطهء حصول غرض از تكليف است و در صورت حصول غرض ، حالت انتظارى براى ما وجود ندارد .
بحث دوم : كيفيت اعتبار قصد قربت در واجب تعبّدى « 1 »
در بحث گذشته گفتيم : معروف اين است كه واجبات تعبّدى ، واجباتى هستند كه قصد قربت در آنها اعتبار
هامش
( 1 ) - تعبير به « تعبّدى » به تبعيت از تعبير معروف و براى اين است كه دور از اذهان نباشد و الّا ما گفتيم : بايد بهجاى « تعبّدى » عنوان « تقرّبى » گذاشته شود و يا تقسيم ، ثلاثى شود .