براى زيد . ولى اين ظرفيت ، واقعيتى است كه مقام وجودىاش حتى از اعراض هم پايينتر است ، زيرا عرض نياز به وجودى جوهرى - به عنوان موضوع - دارد امّا در معانى حرفيه نياز به طرفين مطرح است ، تا وقتى كه زيد و دار وجود نداشته باشد ، ظرفيتى تحقق پيدا نمىكند . دارِ تنها ، متّصف به ظرفيت نمىشود و زيدِ تنها هم متّصف به مظروفيت نمىشود . بايد زيد ، در دار واقع شود تا هم عنوان ظرفيت براى دار تحقّق پيدا كند و هم عنوان مظروفيت براى زيد ، محقّق شود . بنابراين ، معانى حرفيه واقعياتى هستند كه از نظر مقام وجودى ، در مرحلهء سوم قرار دارند . مرحلهء اوّل ، جواهر است كه نياز به هيچچيزى ندارد . مرحلهء دوم ، اعراض است كه نياز به موضوع دارد .
مرحلهء سوم از واقعيات ، معانى حرفيه است كه هميشه نياز به دو شىء دارد . در ساير معانى حرفيه - چون ابتداء ، استعلاء و انتهاء - نيز همينطور است . در بحث حروف گفتيم كه حروف بر دو قسمند : حروف حاكيه و حروف ايجاديه .
حروف حاكيه آن دسته از حروف بود كه از واقعيات خارجيه حكايت مىكرد ، مثل من ، إلى ، على و . . . و حروف ايجاديه حروفى بود كه براى ايجاد و انشاء معنايى مىآمد و معنايى به نفس همان حروف ايجاد مىشد بدون اينكه مسألهء حكايت از واقع مطرح باشد و اصلًا قبل از استعمال اين حروف ، هيچ واقعيتى در خارج وجود نداشت ، مثل واو قسم ، كه به وسيلهء آن ، ايجاد قسم مىشود نه اينكه از واقعيتى حكايت شود . اكنون بايد ببينيم آيا همانطور كه حروف حاكيه ، از معانى جزئيه حكايت مىكنند ، حروف ايجاديه نيز در جهت انشائىشان همينطورند ؟ يا اينكه در جهت انشائى ، يك معناى كلّى وجود دارد ؟ انشاء ، همان ايجاد است و ايجاد هم ، همان وجود است و وجود ، مساوق با تشخّص و جزئيّت است و كلّى - بما هو كلّى - با وجود و تحقّق و تشخّص منافات دارد . لذا حروف ايجاديه نيز براى ايجاد و انشاء معانى جزئيه مىباشند . با اين تفاوت كه جزئيتْ در حروف حاكيه ، قبل از حكايت تحقّق دارد ولى در حروف ايجاديه ، به نفس انشاء تحقّق پيدا مىكند . امور ديگرى نيز وجود دارند كه اگرچه در اصطلاح به آنها حرف گفته نمىشود ولى
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 236
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٢٣٦