بحث خود را مرتبط به اراده بنماييم . يكى از امثال اراده ، صفت « حبّ » است . صفت « حبّ » ، صفتى قائم به نفس انسان است و در عين حال ، ارتباطى با متعلّق خودش ، يعنى شىء محبوب ، دارد و اگر شىء محبوب در عالمْ وجود نداشت ، صفت « حبّ » ، تحقّق پيدا نمىكرد . البته محبوبها متفاوت است ، بعضى - مانند رياست ، پول و مقام - دنيوى ، و بعضى - مانند بهشت - اخروى است و با تجزيه و تحليل صفت « حبّ » ، به سه امر ، متوجّه مىشويم : 1 - « محبّ » ، يعنى شخصى كه صفت « حبّ » ، قائم به نفس اوست . 2 - « حبّ » ، كه يك صفت نفسانى است . 3 - « محبوب » ، كه « حبّ » و دوستى به آن تعلّق گرفته است . غير از عناوين سهگانهء مذكور ، واقعيت ديگرى نداريم . در اينجا نمىتوان سؤال كرد : « آيا « حبّ » شما هم محبوب شماست ؟ » ، زيرا ما شىء چهارمى نداريم و معنا ندارد كه نفس « حبّ » هم محبوب انسان باشد . يكى ديگر از امثال اراده ، صفت « علم » است . « علم » ، يك واقعيت نفسانى و قائم به نفس انسان است . در اين مورد هم ما با سه عنوان مواجه هستيم : 1 - علم ، 2 - عالم ، 3 - معلوم . و چنانچه هيچ معلومى در عالم وجود نداشته باشد ، علمى تحقّق پيدا نمىكند ، زيرا علم ، از اوصاف ذات الإضافة است و تا وقتى كه معلومى نباشد ، علم ، تحقّق پيدا نمىكند « 1 » . عالم بودن انسان به لحاظ اين است كه او داراى صفت نفسانى علم است و معلوم بودن اشياء به لحاظ اين است كه علمْ به آنها تعلّق گرفته است . سؤال : آيا مىتوان پرسيد : « نفس علم شما هم معلوم شماست يا نه ؟ » به عبارت ديگر : علم ، صفت نفسانى قائم به ذات شماست ، آيا علاوه بر اينكه عنوان علم دارد ، معلوم شما هم هست يا نه ؟ پاسخ : مجالى براى پرسش مذكور نيست و ما فقط با سه عنوان ، مواجه بوديم :
هامش
( 1 ) - مراد از عبارت فوق ، صِرف داشتن معلوم است ، نه اين كه معلوم بايد اوّل وجود خارجى داشته باشد و سپس علم به آن تعلّق بگيرد .