يعنى آيا مسألهء تحرك هم از صفات ذاتيهء خداوند است و بهصورت لم يزل تحقق دارد ؟
قال : امام عليه السلام فرمود : تعالى اللَّه ، در نسخهء بدل ، « عن ذلك » هم دارد . يعنى مسألهء حركت را نمىتوانيم مثل علم و قدرت بدانيم . إنّ الحركة صفة محدَثة بالفعل يعنى حركت ، يكى از صفات محدَث بالفعل است ، از صفات فعليهء خداوند است و هيچگونه اتصافى به قدمت ندارد بلكه متصف به حدوث است . ابو بصير مىگويد : قلت :
فلم يزل اللَّه متكلّماً ؟ به امام عليه السلام عرض كردم : آيا مسألهء تكلّم هم بهصورت قديم است و مانند علم و قدرت مىباشد ؟ قال : ابو بصير مىگويد : فقال عليه السلام : إنّ الكلام صفة محدَثة ليست بأزليّة يعنى كلام ، غير از علم و قدرت است . كلام ، ازلى و قديم نيست كان اللَّه عزّ و جلّ و لا متكلّم خداوند عزّ و جلّ وجود داشت درحالىكه عنوان متكلّم ، در ازل ، براى او ثابت نبود . « 1 » البته ما اين مسائل را بر اساس ظواهر معنا مىكنيم و شايد اينها توجيهات دقيق فلسفى ، غير از آنچه گفتيم ، داشته باشد . پس اين روايت كه مىگويد : « كان اللَّه عزّ و جلّ و لا متكلّم » معنايش اين نيست كه متكلّمى از مردم وجود نداشت بلكه معنايش اين است كه خود خداوند متكلّم نبود .
ولى ما نمىتوانيم زمانى را درنظر بگيريم كه خداوند ، عالم نبوده باشد ، قادر نبوده باشد .
اين تعبيرات در مورد صفات ذات ، صحيح نيست ولى در مورد صفات فعل - بهلحاظ حدوث - صحيح است . مطلب دوم : آيا « متكلّم » - بهعنوان يك اسم فاعل - از مشتقات حقيقيه است و مانند ضارب و قاتل ، داراى مبدأ و مادّهء ساريه در همهء مشتقاتش مىباشد و مصدر و ماضى و مضارع و امر و نهى دارد ؟ يا اينكه اينگونه نيست ، بلكه شبيه بقال و لابن و تامر و امثال اينهاست ولى قدرى نزديكتر به مشتقات است ؟ اين مسئله نياز به بررسى دارد .
هامش
( 1 ) - الاصول من الكافي ، ج 1 ، كتاب التوحيد ، باب صفات الذات ، ح 1