اين كيفيت است كه سواد و بياض ، قيام به جسم داشته و قيام آنهم حلولى است و جسم بهعنوان محلّ و سواد و بياض بهعنوان حالّ مطرح است . اشاعره گفتهاند : « اين معنا در همهء مشتقات وجود دارد » . سپس اين مسئله را در ارتباط با اطلاق « متكلّم » بر خداوند تعالى مطرح كرده و گفتهاند : « عنوان « متكلّم » ، يكى از مشتقات است بنابراين بايد همان ضابطهء كلّى در مورد آن وجود داشته باشد ، يعنى بايد « كلام » ، قيام به ذات خداوند داشته باشد و ارتباط آن با ذات ، به نحو قيام حلولى باشد يعنى بايد كلام ، حالّ در ذات بارىتعالى باشد . همانطور كه در « الجسم أبيض » و « الجسم أسود » اين ملاك تحقق دارد » . سپس گفتهاند : « اكنون بايد ببينيم چه كلامى مىتواند قيام حلولى به ذات خداوند داشته باشد ؟ آيا كلام لفظى ، با فرض حدوثش و با فرض تدرّجش - كه تدرّج ، مساوق با حدوث است - مىتواند حالّ در ذات پروردگار باشد ؟ آيا يك امر حادث مىتواند حلول در ذات پروردگار داشته باشد ؟ اشاعره مىگويند : چنين چيزى را نمىتوان تعقّل كرد ، بنابراين ما ناچاريم غير از كلام لفظى ، يك « كلام نفسى » فرض كنيم كه با كلام لفظى ، در قدم و حدوث ، تفاوت داشته باشد . كلام لفظى ، حادث است ولى « كلام نفسى » قديم بوده و حالّ در ذات پروردگار است » . خلاصه اينكه اينان با توجه به مبنايى كه در مشتق بهصورت اصل مسلّم پذيرفتهاند ، گفتهاند : ما ناچاريم براى اطلاق متكلّم بر خداوند ، قائل به يك كلام حالّ در ذات بارىتعالى شويم يعنى كلامى كه خودش قديم است و متناسب با ذات خداوند است . « 1 » بررسى دليل سوم اشاعره اوّلًا : اين مبنائى را كه شما در باب مشتق بهصورت يك اصل مسلّم پذيرفتيد ، چه دليلى برآن داريد ؟
هامش
( 1 ) - دلائل الصدق ، ج 1 ، ص 147 ، طبع النجف الأشرف .