را - بهصورت يك مشتق - حقيقتاً بر مشترى اطلاق مىكنيد ؟ چگونه ضابطهاى كه در ارتباط با مشتق ذكر كرديد « 1 » در مورد مالك پياده مىكنيد ؟ آيا مىگوييد : ملكيت ، حلول در زيد كرده است ؟ ملكيت كه محلّ لازم ندارد . ملكيت ، كه مثل سواد و بياض نيست .
سواد و بياض ، از امور متأصّله است و به موضوع و معروض نياز دارد ولى ملكيت ، امرى اعتبارى است . درست است كه اين امر اعتبارى ، اضافى است و اضافهاى به مالك و اضافهاى به مملوك دارد ولى اضافى بودن ، بهمعناى حلول نيست . اگر شما بگوييد :
« ملكيت خانه ، بعد از خريدن زيد ، در زيد حلول كرده است » ، مورد استهزاء قرار مىگيريد . ملكيت ، چيزى نيست كه قابل حلول باشد ، چون واقعيتى ندارد ، مابإزاء خارجى ندارد ، امر محسوس و مشاهدى نيست كه نياز به محلّ داشته باشد تا از آن به حالّ تعبير كنيم و از ذات - يعنى زيد - به محلّ تعبير كنيم . خلاصه اينكه اطلاق مالك بر زيد ، مجازى نيست ، اگر بگوييد : مجازى است ، مورد تكذيب قرار خواهيد گرفت ، زيرا لازمهء مجازيت اين است كه به اشعرى بگوييم :
« اين خانه ، حقيقتاً ملك شما نيست » . آيا اشعرى مىتواند ملتزم به اين معنا شود ؟
بنابراين اطلاق مالك بر زيد ، حقيقى است ، پس اگر چنين است ، آن حالّ و محلّى كه شما در صدق مشتق لازم مىدانيد كجاست ؟ در نتيجه ، مبناى اشاعره باطل است . ثالثاً : گفته شده است : اشاعره ، اين حرف را در ارتباط با صفات ذات هم مىگويند .
بنابراين بايد ملتزم شوند كه معناى « اللَّه تعالى عالمٌ » اين است كه صفت علم ، زايد بر ذات خداوند متعال است و اطلاق عالم بر خداوند ، براى اين است كه علم ، در ذات مقدّس پروردگار حلول كرده است و اللَّه تعالى محلّ براى علم است . بنابراين ، صفت علم ، قديم است به قدمتى مستقل . علم ، يك قديم و ذات پروردگار هم قديم ديگر است و در اينجا دو قديم وجود دارد .
هامش
( 1 ) - ضابطه اين بود كه بايد بين ذات و مبدأ ، يك ارتباط و قيام به نحو حلول باشد .