مرحوم مشكينى در حاشيهء كفايه مىگويد : و قاعدتاً هم در وجود ذهنى . اتحاد طلب و اراده در مفهوم ، به اين معناست كه موضوع له لفظِ طلب و اراده يك چيز است . امّا وجود حقيقى ، عبارت از صفت قائم به نفس و به تعبير ديگر : شوق مؤكّد است ، كه اگر انسان خودش بخواهد كارى را انجام دهد ، آن شوق ، محرّك عضلات به طرف مراد است و اگر بخواهد بهوسيلهء ديگرى آن كار را انجام دهد ، آن شوق ، مؤكّدِ امر اوست به اين كه اين مأمور به را در خارج انجام دهد . مىفرمايد : همين شوق مؤكّد نفسانى كه وجود حقيقى ماهيت اراده است ، وجود حقيقى ماهيت طلب نيز مىباشد . در وجود انشائى نيز همينطور است ، وقتى مولا مىگويد : ( أقيموا الصَّلاة ) شما مىگوييد : « طلب انشائى در ارتباط با صلاة مطرح است » ، در همين مورد مىتوانيم بگوييم : « ارادهء انشائيه متعلّق به صلاة است » . در وجود ذهنى نيز همينطور است يعنى اگر شما ماهيت اراده را تصور كرديد و به آنْ وجود ذهنى داديد ، اين هم صدق مىكند كه وجود ذهنى اراده است و هم صدق مىكند كه وجود ذهنى طلب است . بنابراين ، در تمام مراتب چهارگانه ، فرقى بين طلب و اراده نيست . مرحوم آخوند سپس مىفرمايد : تنها يك فرق بين اين دو وجود دارد و آن مربوط به مقام انصراف است . وقتى كلمهء اراده را اطلاق مىكنيد ، اراده ، انصراف به وجود حقيقى اراده و ارادهء حقيقيه دارد ولى وقتى طلب را اطلاق مىكنيد ، انصراف به طلب انشائى پيدا مىكند . مترادف بودن ، منافاتى با انصراف ندارد . مثلًا انسان و بشر مترادفند ولى چهبسا انسان انصراف به افرادى داشته باشد كه داراى فضايل زيادى از انسانيت مىباشند ولى بشر به چيز ديگرى انصراف داشته باشد . « 1 »
هامش
( 1 ) - كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 95 و 96