ما در جواب اين حرف مىگوييم : حمل الشيء على نفسه ، هيچ مانعى ندارد . شما وقتى مىگوييد : « الإنسان حيوان ناطق » و جنس و فصل را محمول و نوع را موضوع قرار مىدهيد ، آيا چه مغايرتى بين « حيوان ناطق » و « انسان » اعتبار مىكنيد ؟ اجمال و تفصيل ، كه واقعيّت آن مىباشد و ما بحث در اعتبار داريم . انسان ، نوع است و نوع - به حسب منطق - عبارت از چيزى است كه براى آن جنس و فصل باشد ، پس انسان همان حيوان ناطق است . علاوه بر اين ، شما وقتى مىخواهيد ماهيّت انسان را به صورت حيوان ناطق مطرح كنيد ، چه چيزى غير از واقعيّت مسئله شما را وادار مىكند كه اعتبار مغايرت كنيد ؟ همانطور كه شما در « زيد قائم » واقعيت خارجيّه را منعكس مىكنيد ، بدون اين كه اعتبار مغايرت لازم باشد در « الإنسان حيوان ناطق » - كه ماهيّت را بيان مىكنيد و مطلبى را كه منطقيين در ارتباط با ماهيت انسان مطرح كردهاند ، به صورت جملهء خبريّه و قضيّهء حمليّه منتقل مىكنيد - نيز نيازى به اعتبار مغايرت نيست .
لذا هرچه انسان فكر مىكند كه اين ضرورت اعتبار مغايرت در قضاياى حمليّه از كجا پيدا شده است وجهى براى آن نمىيابد ، جز اين كه در ذهن ما كردهاند كه در قضيّهء حمليّه ، نياز به يك نوع اتّحاد و يك نوع مغايرت داريم . مگر قضيّهء حمليّه به منزلهء خمير است كه ما ببينيم چه موادّى لازم دارد ؟ قضيّهء حمليّه ، آينهء واقع است و در تشكيل آن به چيزى غير از واقعيّت نياز نداريم . فرقى نمىكند بين اين كه دست مخاطب را بگيريم و ببريم به او نشان دهيم كه زيدْ قائم است و بين اين كه با قضيّهء حمليّه و جملهء خبريّه اين مطلب را برايش ذكر كنيم . همانطور كه در صورت اوّل ، مغايرتى لازم نيست ، در صورت دوّم نيز هيچگونه مغايرتى ضرورت ندارد . لذا بهنظر مىرسد تنها ملاك براى قضيّهء حمليّه ، همان اتّحاد و هوهويّتى است كه به حسب واقعيّت است . خواه اين اتّحاد و هوهويّت ، فقط به حسب وجود خارجى باشد - كه اين اقلّ مراتب اتّحاد است - يا علاوه برآن به حسب ماهيّت هم باشد و يا بالاتر از آن به حسب مفهوم هم باشد . در نتيجه ما در قضاياى حمليّه ، هيچ وجهى براى اعتبار تغاير نمىبينيم ، بلكه شايد
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 536
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٥٣٦