محور اصلى هر علمى ، چيزى غير از نسبت نمىباشد . در قضيهء « الفاعل مرفوع »
علماى نحو روى « مرفوعيت فاعل » تكيه دارند نه روى « مرفوع » و نه روى « فاعل » . به بيان ديگر : اگر از اشكالات قبلى صرفنظر كنيم و بپذيريم كه وحدت غرض كشف از وجود جامع مىكند ، ولى « جامع بين موضوعات مسائل » را - كه شما مطرح مىكنيد - نمىتوانيم بپذيريم . موضوعات مسائل ، چه ارتباطى به غرض دارند ؟
همانطور كه بيان شد جامع بين موضوعات مسائل ، عبارت از « كلمه و كلام » است .
كلمه و كلام ، چه ارتباطى به « صون اللسان عن الخطأ في المقال » دارد ؟ آنچه به « صون اللسان عن الخطأ في المقال » مربوط است ، « مرفوعيّت فاعل » و « منصوبيّت مفعول » و « مجروريّت مضاف إليه » است . در نتيجه ، شما بايد جامع بين نسبتها را در نظر بگيريد و غير از اين چارهاى نداريد و روشن است كه جامع بين نسبتها ، موضوع علم نخواهد بود . شما از راه جامع بين موضوعات مسائل مىخواهيد موضوع علم را درست كنيد در حالى كه « كلمه و كلام » ، جامع بين فاعل و مفعول است نه جامع بين مرفوعيت فاعل و منصوبيت مفعول . و راهى كه شما رفتيد نتيجهاش جامع بين نسبتها و ارتباطهاست و جامع بين نسبتها نمىتواند هيچ ربطى به موضوع علم داشته باشد و اين اشكال مهمّى است .
دليل دوّم مشهور بر نياز علوم به موضوع :
مشهور در مسئله « ملاك تمايز علوم » معتقدند ، تمايز علوم به تمايز موضوعات است « 1 » . ظاهر اين كلام اين است كه مراد از موضوعات ، موضوع هر علم است ، مثلًا موضوع علم فقه « فعل مكلّف » و موضوع علم نحو « كلمه و كلام » است و اختلاف بين اين دو موضوع سبب شده است تا علم فقه از علم نحو جدا باشد . سپس نتيجه
هامش
( 1 ) - قد اشتهر أنّ تمايز العلوم بعضها عن بعض بتمايز الموضوعات . محاضرات في أُصول الفقه ، ج 1 ، ص 25