ملكيت عبارت از عالم اعتبار است بهگونهاى كه اگر اعتبار عقلايى يا اعتبار شارع نباشد ،
مسألهاى به عنوان ملكيت تحقق پيدا نمىكند . ملكيت ، مثل سواد و بياض نيست كه واقعيت خارجى داشته باشد و حتى مثل معانى حرفيه - كه عبارت از نسب و اضافات واقعيه بود - نمىباشد . معانى حرفى ، معانى واقعى است اگرچه وجود آن در مقابل جوهر و عرض وجود ضعيفى است ولى در مورد ملكيت وقتى مىگوييم : « ملكيت حاصل شده است » ، بايد دنبال آن تفسير كنيم و بگوييم : حصول ملكيت ، مربوط به عالم اعتبار است . و شائبهاى از حقيقت و واقعيت در آن وجود ندارد . حال بنا بر نظر مشهور اگر حيازت سبب ملكيت باشد ، حيازت ، امرى واقعى و ملكيت ، امرى اعتبارى است . و اگر موت مورِّث سبب ملكيت باشد ، موت ، امرى واقعى است و ملكيت وارث ، امرى اعتبارى است . و در جايى كه ملكيت با انشاء بيع حاصل شود ، حقيقت انشاء جز اين نيست كه ما لفظ « بعتُ » را در معناى خودش ( فروختن ) استعمال كنيم ولى انگيزهء ما از اين استعمال اين است كه سبب ديگرى - غير از حيازت و موت و . . . - براى اعتبار شارع و عقلاء محقّق كنيم . به عبارت ديگر : بايع مىخواهد با انشاء بيع ، سببى براى تحقق ملكيت در ظرف مناسب خودش - يعنى عالم اعتبار - ايجاد كند . در مورد نكاح نيز وقتى زوجه مىگويد : « أنكحتكَ نفسى » مىخواهد با استعمال اين جمله در معناى خودش سببى براى تحقق زوجيت در ظرف مناسب خودش - يعنى عالم اعتبار - ايجاد كند نه اينكه مقصودش حكايت از گذشته باشد . اشكال بر كلام مشهور : اوّلًا : اگر در موردى طرفين معامله مىدانند ايجاب و قبول اثرى ندارد ، مثلًا بايع و مشترى با علم به غصبيت مبيع اقدام به معامله كردهاند و يا زن شوهردار و مرد با علم به اينكه زن شوهردار است اقدام به نكاح كردهاند ، بدون شك در اين موارد انشاء صورت گرفته است ولى شارع و عقلاء برآن ترتيب اثر ندادهاند و اگر بخواهيم بگوييم :
« انشائى صورت نگرفته » ، اين خلاف وجدان است . زيرا ما مىبينيم همان گونه كه بايع
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 377
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٣٧٧