نيست كه ما يك « جسم » و يك « أبيض » و يك « نسبت » بين اين دو داشته باشيم بلكه آنچه به حسب واقعيت موجود است ، « بياض نسبت به جسم » است . امّا بين « جسم » و « أبيض » مغايرتى وجود ندارد و جسم همان أبيض و أبيض همان جسم است . بنابراين اگر واقعيت فوق را به صورت « الجسم أبيض » بيان كرديم در اين قضيّه ، نسبت وجود ندارد . ممكن است كسى بگويد : قضيّه « الجسم أبيض » را به قضيّه « الجسم ذات ثبت له البياض » معنا مىكنيم . مىگوييم : در اين صورت نيز بين « الجسم » و « ذات ثبت له البياض » اتّحاد وجود دارد و هيچگونه مغايرتى بين آن دو مطرح نيست . ولى اگر واقعيت را به صورت « الجسم له البياض » مطرح كنيم كه عنوان « بياض » در محمول نقش داشته باشد ، به حسب ظاهر در آن نسبت وجود دارد . آنچه گفته شد در مورد قضايايى چون « زيدٌ قائمٌ » و « زيدٌ له القيام » و « زيدٌ في الدار » نيز مطرح است .
بررسى قضايايى كه در آنها به حسب ظاهر ، نسبت وجود دارد :
در قضايايى چون « زيدٌ له القيام » و « الجسم له البياض » و « زيدٌ في الدار » و بهطور كلّى قضايايى كه در تشكيل آنها به حرف نياز داريم و اگر حرف نياوريم حملْ صحيح نمىشود مگر مجازاً ، به حسب ظاهر ، نسبت وجود دارد ولى آيا به حسب واقع هم در اينها نسبت وجود دارد ؟ نحويين اينگونه قضايا را « قضاياى مؤوّله » مىنامند و مىگويند : اين قضايا اگرچه ظاهرشان چنين است ولى باطن آنها چيز ديگرى است ، زيرا محمول در اين قضايا ، در حقيقت همان متعلّق جارّ و مجرور است كه در كلام ذكر نشده و محذوف است .
بنابراين ، در قضاياى « زيدٌ في الدار » و « الجسم له البياض » تقدير چنين است : « زيدٌ كائن في الدار » و « الجسم ثابت له البياض » .