تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤

پذيرفتيد . يكى از اين اقسام همان وضع خاص و موضوع له خاص بود ، به اين معنا كه واضع ابتدا يك معناى جزئى را تصور كرده و سپس لفظ را براى همان معناى جزئى وضع كرده است و مثالى كه براى آن مىزديد وضع در أعلام شخصيّه بود . سؤال اين است كه واضع ، در اينجا چگونه موجود خارجى را تصور كرده است ؟ شما كه مىگوييد : موجود خارجى نمىتواند در ذهن ، وجود پيدا كند و موجود ذهنى هم نمىتواند در خارج ، تحقق پيدا كند و حتى بين خود اين‌ها هم ، اتّحاد ممكن نيست . يعنى دو موجود خارجى ، ممكن نيست يك موجود شوند و دو موجود ذهنى هم ممكن نيست يك موجود شوند . آيا واضع در اينجا موجود خارجى جزئى را با وصف خارجيت به ذهن خود آورده و لفظ را براى آن وضع كرده است ؟ يا اينكه معناى موضوع له را تصور نكرده است ؟ بدون ترديد نه موجود خارجى را مىتوان به ذهن برد و نه بدون تصور معنا مىتوان وضعى محقق ساخت . پس در اينجا وضع چگونه انجام گرفته است ؟ با وجود اينكه مسألهء وضع خاص و موضوع له خاص مورد تسلّم شما بود در حالى كه كلام شما در اينجا - كه براى وضع ، مفهوم كلّى را لازم مىدانيد - مستلزم انكار اين قسم از وضع است . « 1 » جواب حَلّى : اين مطلب كه « در باب وضع بايد معناى موضوع له معنايى كلّى باشد

هامش
( 1 ) - يادآورى : در مورد مثال أعلام شخصيّه براى « وضع خاص و موضوع له خاص » ما مناقشه‌اى ذكر كرديم ولى آن مناقشه از بُعد ديگر بود . آنجا گفتيم : اگر لفظ « زيد » براى اين « موجود خارجى با وصف وجود خارجى » وضع شده باشد ، لازم مىآيد كه قضيّه « زيدٌ موجود » قضيّه ضروريّه به شرط محمول باشد ، زيرا معناى « زيدٌ موجود » اين است : « زيدٌ الموجود في الخارج موجودٌ » . حال برفرض كه ما چنين مناقشه‌اى داشته باشيم ، مسألهء أعلام شخصيّه را از مثال وضع خاص و موضوع له خاص بيرون مىبريم و غايت امر اين است كه بگوييم : وضع خاص و موضوع له خاص مثالى ندارد ولى اصل اين قسم از اقسام وضع را قبول داريم . اين‌ها دو مسأله‌اند . امكان و استحاله ، مربوط به مقام ثبوت ، و مثال نداشتن ، مربوط به مقام اثبات است . در حالى كه لازمهء بيان آيت‌اللَّه خويى « دام ظلّه » استحالهء اين قسم وضع است . و اين در صورتى است كه حتى خود ايشان هم مناقشهء فوق را در باب أعلام شخصيّه مطرح نكرده است .