اين عبارت اين است كه لفظ زيد براى معناى موجود وضع شده است ، زيرا جزئيت ، مساوق با وجود است . در حالى كه وضع لفظ زيد براى معناى موجود ، مشكل است ، زيرا : اگر زيد براى موجود ذهنى - يعنى ملحوظ بالذات - وضع شده باشد ديگر نمىتوان زيد را به موجود خارجى اطلاق كرد چون موضوع له لفظ زيد ، موجود ذهنى فرض شد و اگر گفته شود : « اطلاق زيد بر موجود خارجى مجاز است » ، مىگوييم : « اين خلاف بداهت است و حقيقى بودن قضيّهاى مانند « هذا الموجود الماشي في الخارج زيدٌ » را نمىتوان انكار كرد » . و اگر گفته شود : « چنين اطلاقى حقيقى است - كه حقيقى هم هست - » ، مىگوييم : « اين با آنچه شما فرض كرديد منافات دارد ، زيرا شما موضوع له زيد را معنايى مقيد به امر ذهنى فرض كرديد و طبق مقدّمهء اوّل ، موجود ذهنى ، مباين با موجود خارجى است » . پس چگونه مىخواهيد قضيّهء حمليّه تشكيل داده و امرى ذهنى را بر امرى خارجى حمل كرده و بگوييد : « هذا الموجود في الخارج زيدٌ » ؟ و اگر زيد براى موجود خارجى - يعنى ملحوظ بالعرض - وضع شده باشد و اطلاق زيد بر موجود خارجى اطلاق حقيقى باشد ، يعنى واضع - در مقام وضع - اگرچه معناى جزئى را تصور كرده ولى لفظ را براى جزئى خارجى وضع كرده است و به عبارت ديگر : « موضوع له لفظ زيد عبارت از موجود خارجى با حفظ تشخص در خارج باشد » . اين فرض داراى دو اشكال است : اشكال اوّل : آيا جهت منطقى در قضيّهء « الإنسان موجود » چيست ؟ « 1 » خواهيد گفت : جهت قضيّهء مذكور « امكان » است ، زيرا وقتى ماهيت انسان - كه موضوع قضيهء فوق است - ملاحظه شود مىبينيم نه وجود براى آن ضرورت دارد و نه
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 271
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٢٧١
هامش
( 1 ) - در منطق ، براى بعضى از قضايا ، جهت ذكر كردهاند ، مثلًا : قضيّهء « الإنسان حيوان ناطق » قضيّهء ضروريه است و « حيوان ناطق » براى « انسان » ضرورت دارد يعنى قابل انفكاك از انسان نيست و قضيّهء « الإنسان موجود » قضيّهء ممكنه است زيرا « وجود » براى « انسان » ضرورت ندارد بلكه ممكن است باشد و ممكن است نباشد .