عدم آن به لحاظ فرد معدوم است . مثل اينكه اگر ما كلّى جسم - نه جسم خاص - را در نظر بگيريم ، كلّى جسم در آنِ واحد هم معروض سواد است و هم معروض بياض .
طبيعت جسم ، هم در ضمن جسمهاى معروض بياض محقق است و هم در ضمن جسمهاى معروض سواد تحقّق دارد . آنچه نمىتواند در آنِ واحد معروض سواد و بياض باشد ، جسم خاص است نه كلّى جسم . بنابراين ، طبيعت انسان در آنِ واحد هم موجود است - در ضمن فردى مثل زيد - و هم معدوم است ، در ضمن فردى مثل عَمرو . البته اين اشكال ما به عنوان جملهء معترضهاى است كه تحقيق آن در بحث نواهى خواهد آمد . ولى شما فرض كنيد انسان قبل از وجود ، معدوم بوده و پس از آفرينش بشر ، وجود پيدا كرده است ولى موضوع در قضيّهء « الإنسان معدوم » و « الإنسان موجود » يك چيز است ، الإنسان يعنى ماهيت انسان كه با وجود و عدم سازگار است . به لحاظ قبل از خلقت ، معدوم و به لحاظ بعد از خلقت ، موجود است . حال در مورد اعلام شخصيه - مثل زيد - مسئله چگونه است ؟ بنابراين كه وجود خارجى در معناى زيد دخالت داشته باشد ، آيا مىتوان گفت : « كان زيدٌ معدوماً ثمّ صار موجوداً » . ؟ وقتى در مورد انسان كلمهء معدوم را مطرح مىكنيم ، اين معدوم بودن در رابطه با ماهيت است و نسبت ماهيت به وجود و عدم مساوى است درحالىكه زيد ،
ماهيت نيست . زيد عبارت از چيزى است كه - بنابراين فرض - وجود خارجى در معناى آن دخالت دارد و در غير فرضِ وجود ، اصلًا زيدى نداريم . زيد ، يعنى اين هيكل مقيّد به وجود خارجى . معدوم بودن در مورد « هيكل مقيّد به وجود خارجى » معنا ندارد . زيرا اين هميشه با وجود همراه است . و در نتيجه عبارت « زيدٌ كان معدوماً » نبايد صحيح باشد درحالىكه اين عبارت درست است . خلاصه اشكال دوّم : ما وقتى به عقلاء مراجعه مىكنيم مىبينيم همان گونه كه جملهء « كان الإنسان معدوماً فصار موجوداً » را صحيح مىدانند جملهء « كان زيدٌ معدوماً فصار موجوداً » را نيز صحيح مىدانند و فرقى بين اين دو قائل نيستند . در نتيجه ، زيد
اصول فقه شيعه (فارسى) — صفحة 273
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٢٧٣